کلمه ی روز

نظم ونثر ومتون ادبی وخبرهای جدید وهنری

کلمه ی روز

نظم ونثر ومتون ادبی وخبرهای جدید وهنری

مرگ "جمال عبدالناصر

نتشار سری جدیدی از برنامه‌های "محمد حسنین هیکل " نویسنده بزرگ مصری در شبکه ماهواره‌ای "الجزیره " درباره فرضیه قتل "جمال عبدالناصر " رئیس‌جمهور ملی‌گرای مصر به دست "انور سادات " که بعدها جانشین او شد، واکنش‌های متعددی را به همراه داشته است.
نویسنده برجسته مصری طی یک برنامه ماهواره‌ای فرضیه قتل دومین رئیس‌جمهور مصر را که به ملی‌گرایی و مقابله با رژیم صهیونیستی معروف است، توسط "انور سادات " افشا کرد.

به گزارش فارس به نقل از روزنامه اماراتی "الخلیج "، انتشار سری جدیدی از برنامه‌های "محمد حسنین هیکل " نویسنده بزرگ مصری در شبکه ماهواره‌ای "الجزیره " درباره فرضیه قتل "جمال عبدالناصر " رئیس‌جمهور ملی‌گرای مصر به دست "انور سادات " که بعدها جانشین او شد، واکنش‌های متعددی را به همراه داشته است.

هیکل اظهار داشت که سادات به عبدالناصر دومین رئیس جمهور مصر و یکی از رهبران ملی‌گرای عرب قهوه‌ای را که خود درست کرده بود، داد و عبدالناصر 3 روز پس از خوردن این قهوه در سپتامبر 1970 درگذشت.

بر اساس این گزارش، سه روز قبل از مرگ "جمال عبدالناصر " رئیس جمهوری اسبق مصر، "یاسر عرفات " رئیس فقید تشکیلات خودگردان فلسطین با او در هتل "نیل هلیتون " دیدار کرد که بحث و گفت‌وگو بین آنها بالا گرفت که این امر باعث تحت فشار قرار گرفتن عبدالناصر شد و وی موضعی انفعالی پیدا کرد و درتلاش برای پنهان کردن آن به عرفات گفت که به اتاق جلسه می رویم و جدی با هم صبحت کرده و توافق می کنیم و موضوع را حل و فصل می نماییم. "

هیکل افزود: انور سادات وضعیت انفعالی عبدالناصر را که دید به او گفت: "رئیس جمهور شما به یک فنجان قهوه نیاز دارید و من خودم می روم آن را برای شما درست می کنم ". انور سادات پس از ورود به آشپزخانه مخصوص رئیس جمهور، "محمد داود " مسئول آشپزخانه عبدالناصر را از آشپزخانه بیرون کرده و قهوه را خودش درست کرد و برای عبدالناصر آورد و به خورد او داد.

این اندیشمند و نویسنده عرب، درعین حال تاکید کرد: کسی نمی تواند این موضوع را تایید کند زیرا نمی‌توان قاطعانه درباره آن نظر داد مگر اینکه دلیل و مدرکی وجود داشته باشد.

در پی این اظهارات "سکینه سادات " خواهر انور سادات در برنامه‌ای تلویزیونی، وی را به بیان اظهارات نادرست و واهی متهم کرد و گفت: دادگاه درباره پرونده مرگ جمال عبدالناصر رئیس جمهور اسبق مصر قبلا حکم داد. زیرا در آن زمان "هدی " دختر عبدالناصر با مطرح کردن این موضوع، انور سادات را به مسموم کردن پدرش متهم کرد، ولی بعد دادگاه حکم به برائت خانواده ما داد و ما از دختر عبدالناصر به خاطر این اقدام غرامت گرفتیم.

وصیت‎نامه حضرت علی(علیه‎السلام):

چشمان مولا بسته شد آهسته آهسته دگر علی از دست این مردم شده خسته وصیت‎نامه حضرت علی(علیه‎السلام): از وصایاى حضرت علی(علیه‎السلام) در واپسین دم حیات مى‎توان به وصیت گهربار ذیل اشاره نمود. بسم الله الرحمن الرحیم این آن چیزى است که على پسر ابوطالب وصیت مى‎کند: به وحدانیت و یگانگى خدا گواهى مى‎دهد و اقرار مى‎کند که محمد بنده و پیغمبر اوست، خدا او را فرستاده تا دین خود را بر دیگر ادیان پیروز گرداند. همانا نماز، عبادت، حیات و زندگانى من از آن خداست. شریکى براى او نیست، من به این امر شده‎ام و از تسلیم شدگان اویم . فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هر کس را که این نوشته من به او رسد را به امور ذیل توصیه و سفارش مى‎کنم : 1- تقوای الهى را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقى بمانید. 2- همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید، و بر مبناى ایمان و خداشناسى متفق و متحد باشید و از تفرقه بپرهیزید، پیغمبر فرمود: اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزى که دین را محو مى‎کند، فساد و اختلاف است . 3- ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان مى‎کند. 4 -خدا را! خدا را! درباره یتیمان، مبادا گرسنه و بى سرپرست بمانند. 5- خدا را! خدا را! درباره همسایگان، پیغمبر آن قدر سفارش همسایگان را فرمود که ما گمان کردیم مى‎خواهند آنها را در ارث شریک کند. 6- خدا را! خدا را! درباره قرآن؛ مبادا دیگران در عمل کردن، بر شما پیشى گیرند. 7- خدا را! خدا را! درباره نماز؛ نماز پایه دین شماست . 8- خدا را! خدا را! درباره کعبه، خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند، مهلت داده نخواهد شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد. 9- خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید. 10- خدا را! خدا را! درباره زکات؛ زکات آتش خشم الهى را خاموش مى‎کند. 11- خدا را! خدا را! درباره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار گیرند. 12- خدا را! خدا را! درباره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) درباره آنها سفارش کرده است . 13- خدا را! خدا را! درباره فقرا و تهیدستان، آنها را در زندگى شریک خود سازید. 14- خدا را! خدا را! درباه بردگان، که آخرین سفارش پیغمبر درباره اینها بود. 15- در انجام کارى که رضاى خدا در آن است بکوشید و به سخن مردم (در صورتی که مخالف آن هستند) ترتیب اثر ندهید. 16- با مردم به خوشى و نیکى رفتار کنید چنانکه قرآن دستور داده است . 17- امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید؛ نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند، دعاى آنها برآورده نخواهد شد. 18- بر شما باد که بر روابط دوستانه ما بین خویش بیفزایید، به یکدیگر نیکى کنید، از کناره‎گیرى و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید. 19- کارهاى خیر را به مدد یکدیگر و به اتفاق هم انجام دهید، از همکارى در مورد گناهان و چیزهایى که موجب کدورت و دشمنى مى‎شود، بپرهیزید. در انجام کارى که رضاى خدا در آن است بکوشید و به سخن مردم (در صورتی که مخالف آن هستند) ترتیب اثر ندهید.20- از خدا بترسید که جزا و کیفر خدا شدید است . خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما (اهل بیت) و احترام پیغمبر خود را پاس بدارند. همه شما را به خدا مى‎سپارم . سلام و دورد حق بر همه شما ... .(1) از علامه امینی پرسیدم: آخرین ذکرى که على(علیه‎السلام) بر زبان مبارک جارى فرمود چه بود؟ مى‎فرماید: بعضى مى‎گویند پس از وصیتى که ذکر آن رفت امام علی(علیه‎السلام) لحظه‎اى بیهوش شد و چون به هوش آمد دیگر سخنى جز لا اله الا الله از حضرت شنیده نشد تا جان به جان آفرین تسلیم فرمود. چنانکه بعضى دیگر گفته‎اند2) آخرین فرمایش ایشان این آیه شریفه بود: و من یعمل مثقال ذره خیراً یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره.(3) البته گروهى دیگر ذکر کرده‎اند(4) که حضرت ابتدا به فرشتگان خدا سلام داد سپس این آیات را زمزمه فرمود که المثل هذا للیعمل العاملون،(5) یعنى براى چنین لحظاتى باید عمل کرده و بکوشند و ان الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون (6) یعنى خدا با مردمى است که عمر خود را به تقوا و پرهیزکارى گذراندند و مردمى که همواره کار نیک مى‎کنند. آنگاه در واپسین دم حیات فرمود: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمد عبده و رسوله .

زندگینامه:جرجی زیدان

زندگینامه: جورجی زیدان (1861-1914) جورجی زیدان، فرزند حبیب زیدان، در تاریخ 14 دسامبر 1861م، در بیروت و در خانواده‌ای تنگدست دیده به جهان گشود. همشهری: ادبیات ثبت میراث ملی برجای مانده از عصرها و نسل‌هاست ...و متون شناختی و علمی نظم و نثر کهن و نو را که به گونه‌ای زیبا، درخشان و مؤثر بیان شده‌اند شامل می‌شود (الخیاط: 1385، ص7). ادبیات در دگرگونی‌های سیاسی، اجتماعی، و زندگی مردمان نقشی تأثیرگذار و آشکار دارد. در جهان خیزش‌های بسیاری علیه ستم و زیاده‌خواهی یا تأثیرپذیری از نوشته‌های بزرگ ادبی روی داده است و متون فراوانی مشعل مبارزه و خیزش در برابر بندگی و بردگی و استعمار را بر دوش گرفته، به چالش با زیاده‌خواهان و اشغالگران فرا خوانده‌اند. چنانکه محمود درویش شاعر مقاومت می‌سراید: سوگند می‌خورم از م‍‍‍‍‍ژه‌های چشم دستمالی خواهم دوخت و بر آن شعری را از برای چشمانم نقش خواهم بست و می‌بارد زمانی که دلم را آبیاری می‌کند، آرام آرام ذوب می‌شود البته عرش‌ها می‌لرزد / خواهم نوشت جمله‌ای را که از شهدها و بوسه‌ها شیرین‌تر است. « فلسطینی بوده است... و پیوسته خواهد بود. واژه ادب بسان مجموعه‌ای است که درون آن، انواع و اشکال گوناگون یافت می‌شود. این شکل‌ها و قالب‌ها در دو بخش عمده (شعر و نثر) جای می‌گیرند نثر خود اقسام مختلفی دارد که در میان آنها داستان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است و توانسته به جایگاه مهمی دست یابد و از صورت تفنن و سرگرمی به شکل یک رشته هنری جدی و فنی تبدیل شود و آثار ماندگاری به جهان ادبیات تقدیم کند. داستان در ادبیات عرب مانند بسیاری از کشورها با اساطیر و خرافات شروع شد آنگاه به واقعیت‌ها پرداخت و امروز از مرز واقعیت فراتر رفته و جنبه رمزی و نمادین به‌خود گرفته است. در قدیم، اعراب بدوی از آنجا که نوشتن نمی‌دانستند و وسیله دیگری برای ثبت اسطوره‌ها و داستان‌ها در اختیار نداشتند، آنها را شفاهاً سینه به سینه نقل می‌کردند یا در قالب شعر بیان می‌کردند تا راحت‌تر به خاطر سپرده شود. در این میان داستان‌های عاشقانه از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بودند که از آن جمله می‌توان به داستان عنتره، مشهورترین قهرمان افسانه‌ای عصر جاهلی عرب، اشاره کرد و در عصر اموی توجه مردم به قصه‌ها فزونی یافت. این در حالی بود که اعراب، دارای دین و دولت جامعی بودند. در این عصر زندگی مردم با لهو و لعب و نیز جنگ و نبرد، همراه بود. همچنین در این دوره ارتباط عرب‌ها با خارج از شبه جزیره عربستان گسترش یافت و آنها از بسیاری از قصه‌های ایرانیان، رومیان، هندیان و دیگر امت‌های قدیمی آگاهی یافتند و در نتیجه دایره خیالشان گسترش یافت و استعدادشان در این زمینه رشد پیدا کرد. در عصر عباسی، قصه‌ها و حکایت‌ها از نظر کمیت در ادب عربی فراوان گشت، اما از نظر کیفیت، پیشرفتی در محتوا و اسلوب آنها حاصل نشد. برای نخستین بار در آغاز این عصر، قصه‌ها تدوین گشت. اولین فرد نیز عبدالله‌ابن مقفع بود که کتاب کلیله و دمنه را از فارسی به عربی ترجمه کرد. کتاب‌های زیادی در این دوره تألیف شد که حاوی قصه‌ها و حکایت‌ها نیز بودند و در این عصر عرب در نتیجه امتزاج و ارتباط با دیگر ملل، بسیاری از علوم و فنون را از آنان اقتباس و در عصر نهضت ترجمه کرده و به زبان عربی برگرداندند. ادبیات عرب بیش از 6 قرن در خواب قرون وسطایی فرو رفت و به‌دلیل جنگ‌ها، بیماری‌های مسری، حکومت‌های نالایق و بسیاری عوامل دیگر رنگ و جلوه‌ای نداشت. اما هنوز قرن نوزدهم پایان نیافته بود که ورود ناپلئون به مصر این سکوت ششصد ساله را شکست. او که با یک ناوگان پنجاه و چهار هزار نفری به سوی مصر آمده بود و کتابخانه‌ای شامل بر 287 کتاب با ملزوماتی علمی و نظامی و چند دانشمند اعم از فیزیکدان و زیست شناس به همراه داشت، با پذیرفتن‌الله به‌عنوان خدای یگانه اعتماد اعراب را به‌خود جلب کرد و از آنان خواست در سازندگی مصر به او کمک کنند. در واقع عصر طلایی رمان تاریخی در مصر بود؛ زیرا جو نامساعد حاکم بر لبنان، تعدادی از ادبا را مجبور کرد که به مصر مهاجرت کنند و جورجی زیدان که در زمره مهاجران بودند، توانست با بنیان نهادن اصول رمان تاریخی، «لقب بنیان‌گذار رمان تاریخی» را در ادبیات عرب احراز کند و به‌عنوان نخستین نویسنده عرب توانست مقاطع مختلفی از تاریخ اسلام و عرب را در قالب سلسله داستان تاریخی، عرضه نماید و نخستین مجموعه از این نوع را در ادبیات معاصر عربی به‌وجود آورد. جورجی زیدان، فرزند حبیب زیدان، در تاریخ 14 دسامبر 1861م، در بیروت و در خانواده‌ای تنگدست دیده به جهان گشود. پدر او غذاخوری کوچکی دایر کرده بود و بسیاری از دانشجویان و فضلای دانشگاه آمریکایی بیروت به آنجا رفت‌وآمد داشتند. وی زودتر از سن مقرر و در پنج سالگی روانه مدرسه شد تا با آموختن سواد و حساب در کار حساب و کتاب غذاخوری به پدرش کمک کند.حدود 11 سال داشت که به‌دلیل تنگدستی پدرش مجبور به ترک مدرسه شد. پدرش که توان مالی استخدام کارگر را نداشت از او خواست به‌مدت چند هفته کمک کار او باشد ولی این چند هفته تا 8 سال طول کشید.با این وجود، کار و کمک به خانواده، او را از مطالعه و علم اندوزی منصرف نکرد؛ او که دریافته بود به خاطر وضعیت مالی خانواده، نمی‌تواند به مدرسه برود تصمیم گرفت معلم خودش باشد و از هر فرصتی برای مطالعه استفاده کند.او زبان انگلیسی را در مدرسه شبانه تعلیم دید و سپس به عضویت انجمن «شمس البر » درآمد.عضویت در این انجمن و آشنایی‌اش با فضلایی مانند دکتر یعقوب صروف، فارس نمر و بطرس بستانی و پسرش، سلیم، در آینده فکری و علمی جورجی زیدان تأثیر بسزایی داشت. او تصمیم گرفت وارد دانشگاه بیروت شود و در رشته پزشکی تحصیل کند او شبانه روز، به مطالعه دروس مقدماتی پرداخت و توانست در سال 1881 م در زمره نفرات برتر، وارد رشته پزشکی شود.سال اول را با وجود مشکلات مالی و کمک به پدر با رتبه ممتاز به پایان رسانید ولی در سال دوم، اتفاقی در دانشگاه رخ داد که بسیاری از دانشجویان مجبور به انصراف از دانشگاه شدند. یکی از استادان به نام دکتر لویس، نظریه تکامل «داروین» را در کلاس درس مطرح کرد، با اینکه معترض باورهای دینی نشد، از آنجا که این نظریه در آن زمان تازگی داشت و بسیاری از گروه‌های مذهبی آن را مخالف شرع می‌دانستند نسبت به این اقدام اعتراض کردند و خواستار استعفای او شدند. دانشجویان که برکنار شدن استاد را خلاف آزادی اندیشه می‌دانستند نسبت به این امر دست به اعتراض زدند که در نتیجه دانشجویان رشته پزشکی از دانشگاه انصراف دادند. با این وجود جورجی زیدان ناامید نشد و در رشته دارویی امتحان داد و توانست در زبان لاتین و علوم طبیعی و گیاه‌شناسی و شیمی مدرک دانشگاهی دریافت کند. مقدماتی پرداخت و توانست در سال 1881 م در زمره نفرات برتر، وارد رشته پزشکی شود. او پس از اخراج از دانشگاه آمریکایی بیروت برای تحصیل در دانشگاه «القصر العینی» در سال 1883 روانه مصر شد البته وضعیت شهر در آن زمان به‌دلیل قیام احمد اعرابی تأسف‌بار بود . با اینکه جورجی زیدان برای ادامه تحصیل به مصر رفته بود ولی به دلایلی از جمله مشکلات مالی از ادامه تحصیل منصرف شد و به‌دنبال منبع درآمد گشت و توانست در روزنامه‌«الزمان» که در آن هنگام تنها روزنامه مصر بود مشغول به کار شود و در سال 1884 م، همراه با نیروهای مصری به سودان عزیمت کرد و مدت ده ماه به‌عنوان مترجم در خدمت نیروهای مصری بود، سپس به مصر بازگشت و به خاطر حسن انجام وظیفه، چند نشان افتخار مصری و انگلیسی دریافت کند. در سال 1885 به بیروت بازگشت و به یادگیری زبان‌های عبری و سریانی پرداخت و حاصل اندوخته خود را در کتابی با عنوان «الألفاظ العربیة و الفلسفة اللغویة»به رشته تحریر درآورد و با ارسال یک نسخه از این کتاب به مجمع علمی و شرق‌شناسی اروپا، بنیاد علوم شرقی در آسیا او را به عضویت پذیرفت. در سال 1886 اداره مجله‌«المقتطف»را بر عهده گرفت و پس از حدود دو سال از آنجا استعفا داد تا به تألیف بپردازد و در همان سال کتاب «تاریخ مصر الحدیث» را تألیف کرد. در اواخر همان سال مدرسه «العبیدیة الکبری» از او دعوت کرد در آن مدرسه به تدریس زبان و ادبیات عرب بپردازد. او نیز پذیرفت و دو سال در آنجا تدریس کرد. در خلال همین مدت بود که نخستین رمان تاریخی خود را با عنوان «المملوک الشارد» نوشت و چندین بار تجدید چاپ شد. وی در سال 1891 با مشارکت نجیب متری، مؤسس انتشارات دار‌المعارف، چاپخانه‌ای به نام التألیف تأسیس کرد. پس از یک سال شراکت‌شان به‌هم خورد و جورجی زیدان آن را مستقلاً اداره کرد و نام آن را به «الهلال» تغییر داد. در عرض کمتر از پنج سال، مجله الهلال نه تنها در جهان عرب، بلکه در تمام کشورهای غربی در میان عرب زبانان آنجا، جای خود را باز کرد و به منزله پلی میان جورجی زیدان و مخاطبانش شد. او بیشتر تألیفات و داستان‌هایش را پیش از آنکه به‌صورت کتاب‌های مستقلی درآورد، نخست در مجله و به‌صورت مسلسل به چاپ می‌رساند. مجله الهلال، در زندگی علمی و فکری او و به شهرت رسیدنش نقش بسزایی داشت. در تابستان 1912، برای دومین بار سفری به اروپا کرد، در این سفر به کشورهای مختلف از جمله فرانسه و انگلستان و سوییس رفت و خاطراتش در مجله الهلال طی چند فصل به چاپ رسید و چند سال پس از درگذشت او، در سال 1923، در قالب یک کتاب با نام «رحلةجورجی زیدان إلی اروبا سنة1912»منتشر شد. روز سه‌شنبه، 21 ژوئیه سال 1914م، جورجی زیدان مثل هر روز به سر کار رفت و حین کار همان‌گونه که خود آرزو داشت، درگذشت. جورجی زیدان در طول عمر نسبتاً کوتاه خود آثار و تألیفات متعددی پدید آورد که بیشتر درباره تاریخ و تمدن عربی و اسلامی است که از آن جمله است: تاریخ آداب اللغه العربیه در چهار جلد، تاریخ التمدن الإسلامی در پنج جلد، علم الفراسه الجدید، الإسلام، تاریخ مصر الحدیث، تاریخ العرب قبل الإسلام، تاریخ انگلترا، التاریخ العام، التاریخ الیونان و الرومان، طبقات الامم و السلاسل البشریه و...همچنین به سبک نو بیست و یک رمان تاریخی را با موضوعات تاریخی و اسلامی به رشته تحریر درآورد. جورجی زیدان توجهی به شخصیت پردازی ندارد. او از تحلیل ذهنیات شخصیات عاجز است و تنها به وصف ویژگی‌های ظاهری و نقل اعمالشان و گفتارشان می‌پردازد و شخصیت‌هایش را به خواننده به‌صورت ناتمام و هنگام ظاهر شدنشان در داستان بیان می‌کند. شخصیت‌های او ایستا و بی‌تحولند. آنها نمونه‌های کلی خیر و شر هستند و در واقع نوعی «تیپ» هستند تا شخصیت، و با ویژگی‌های ثابتی که خیلی زود خواننده آنها را می‌شناسند. خواننده وقتی با مطالعه یک داستان با این نوع تیپ‌ها آشنا می‌شود، هنگام مطالعه داستان‌های بعدی به سرعت می‌تواند شخصیت‌های تیپیک را باز شناسد. نویسنده، شخصیت‌های تاریخی را کامل، دقیق و عمیق معرفی نمی‌کند؛ خواننده نمی‌تواند علل و انگیزه اعمال و رفتار آن شخصیت‌ها را دقیقاً بفهمد. او صرفاً به بیان حوادث تاریخی از طریق اعمال و رفتار شخصیت‌ها اکتفا می‌کند. اما ریشه‌ها و علل این وقایع را برای خواننده روشن نمی‌کند و بدین ترتیب خواننده عامی که مطالعات تاریخی ندارد، نمی‌تواند علت وقوع خیلی از وقایع و حوادث را درک کند. یکی دیگر از ویژگی داستان‌ها در این زمینه، حضور مثبت و مؤثر راهبان و جایگاه حساس«دیر»در کمک و پناه دادن به شخصیت‌های مثبت داستان است و این مسئله را می‌شود اینگونه توجیه کرد که ممکن است این راهبان مسیحی در داستان‌های او نمادی از خود نویسنده و حضورش در یک کشور اسلامی مانند مصر باشد که به نقش مثبت خود در کمک به فرهنگ و تمدن مصریان مسلمان تأکید می‌کند. توصیف: در رمان‌های جورجی زیدان شمار توصیفات مکان بسیار زیاد است. ویژگی عمده این توصیفات این است که اغلب، خارج از بافت داستانی اثر ارائه می‌شوند؛ یعنی نویسنده به هر بهانه ممکن، خواننده را به مکانی می‌کشاند و آنگاه اطلاعات خود را درباره آن مکان به خواننده عرضه می‌کند؛ از این‌رو حذف این توصیفات، لطمه‌ای به بافت داستان‌ها وارد نمی‌آورد، به علاوه جورجی زیدان از این توصیفات برای تقویت ابعاد آموزشی خود بهره می‌گیرد. نویسنده هیچ اهمیتی به توصیف زمان و صحنه و مناظر طبیعت نداده است و این یک عیب فنی بزرگی است؛ چرا که توصیف محیط خارجی و مناظر طبیعت حوادث را زنده‌تر جلوه می‌دهد. زبان: زبان و سبک نگارش جورجی زیدان، خالی از هر نوع صنایع ادبی و لفظی است. از آنجا که هدفش این بود که مطلب و معلومات مورد نظر خود را به خواننده منتقل کند، از زبانی ساده و بی‌آلایش، که برای همه قابل فهم باشد، استفاده کرده است. با توجه به طرز فکر و هدف او، بهره‌گیری از این نوع سبک نگارش، طبیعی است. زیرا به عقیده او، نثر ابزار عقل است و قلم در این میان وظیفه انتقال اندیشه به مخاطب را دارد و این انتقال باید واقعی و دور از تزیینات لفظی و ارائه‌های ادبی باشد. و از سوی دیگر ریشه این نوع سبک را می‌توان در دو عامل جست و جو کرد: یکی اینکه او با هدف تعلیمی و نه لفاظی داستان می‌نوشت و در این حالت، آنچه برای نویسنده در درجه اول اهمیت قرار دارد، سهولت و سادگی دریافت مطالب توسط خواننده است و این امر بستگی به سادگی و روانی کلام نویسنده دارد. از طرف دیگر، زیدان یک ادیب به معنای واقعی نبود او بیشتر روزنامه نگار و مورخ بود تا ادیب، به همین دلیل سبک نویسندگی او مانند یک مورخ و روزنامه نگار کاملاً ساده و بی‌آلایش بود. منتقدان زیادی به نقد ساختار رمان‌های جورجی زیدان پرداخته‌اند ولی کمتر کسی پیدا می‌شود که به مضامین آن توجه کرده باشد. علت این امر را شاید بتوان در طرز نگرش نویسنده به تاریخ اسلام و عرب جست و جو کرد. وی با وجود اینکه اسم سلسله رمان‌هایش را رمان‌های تاریخ اسلام گذاشته است، ولی دید او نسبت به عناصر عربی و اسلامی حاکی از غرض ورزی است. در حالی که به عنایت به طرفداری و تمجید عناصر مسیحی پرداخته است. اختصاص فضا برای توصیف شعائر دین مسیحیت، ارائه تصاویری درخشان از راهبان، کلیساها، دیرها و استفاده از واژگانی چون موبد و انجیل و... خود دلایلی بر اثبات این ادعاست. روی‌هم رفته می‌توان گفت از آنجایی که جورجی زیدان، بیش از آنکه ادیب و داستان‌نویس باشد، مورخ و روزنامه‌نگاربود و هدفش از داستان‌نویسی تعلیم تاریخ بود؛ لذا همین امر جنبه هنری و فنی داستان‌های او را تحت‌تأثیر قرار داد و سبب شد عناصر فنی داستان در آثار او ضعیف گردد. از طرف دیگر، او می‌خواست تاریخ را به گونه‌ای عرضه کند که مخاطب عادی و عامی به مطالعه آن مشتاق شده وبا کنجکاوی آن را دنبال کنند. با این همه سخن از جورجی زیدان و نقد آثارش، این سؤال مطرح می‌شود که آیا داستان‌های وی توانست تأثیری در داستان‌نویسی واقع‌گرایانه ادبیات عرب بگذارد و این تأثیر از چه جنبه‌ای است؟ برای جواب دادن به این سؤال باید ابتدا علت توجه جورجی زیدان را به تاریخ و گرایش او به تعلیم تاریخ را بررسی کنیم. نخست اینکه جورجی زیدان علاقه خاصی به تاریخ داشت. اگر به عناوین کتاب‌های او توجه کنیم، می‌بینیم که اغلب آنها به تاریخ مربوط‌اند از طرف دیگر، شرایط فکری و فرهنگی روزگار او را باید در تشدید این گرایش و علاقه او مؤثر دانست. از دوران حکومت خدیو اسماعیل، حاکم مصر از سال 1882- 1863، روشنفکران و فرهیختگان مصری توجه خاصی به تاریخ و گذشته ملل عرب و تاریخ غرب نشان دادند، آنها از یک سو کوشیدند تاریخ ملل عرب را بشناسند و آن را در قالب آثار متعددی به جامعه معرفی کنند و از سوی دیگر، به مطالعه سرگذشت ملل پیشرفته اروپا و شناخت رمز موفقیت و ترقی آنها پرداختند. این شرایط فکری و فرهنگی که توجه به تاریخ از مشخصه‌های قابل توجه آن به شمار می‌رفت، زیدان را بر آن داشت تا به تألیف آثار متعددی در زمینه تاریخ بپردازد. عامل دیگری که در گرایش جورجی زیدان به داستان نویسی تاریخی مؤثر بود آشنایی او با ادبیات غرب است. او در نوشتن تاریخ در قالب داستان برای مخاطبان عادی و عامی، آن هم به‌صورت یک مجموعه تحت‌تأثیر الکساندر دوما قرار گرفته است و بدین ترتیب آشنایی او با ادبیات غرب، او را به این فکر انداخت تا تاریخ عرب و اسلام را در قالب داستان، برای توده‌های مردم بازگو کند و آنها را به مطالعه تاریخ تشویق کند. - مسعد محمد الدیب، پیشین، ص82. شایان ذکر است که رویکرد جورجی زیدان به تاریخ بر خلاف توجه ادبای غربی مانند والتر اسکات ریشه ملل‌گرایانه نداشت؛ زیرا در آن دوران هنوز اندیشه‌های ملی‌گرایانه و قوم‌گرایی در میان مردم عرب زبان به‌وجود نیامده بود. به همین دلیل درصدد احیای گذشته و ستایش آن نبود بلکه به‌دنبال تعلیم تاریخ بود و گرایش به ملیت و احیای گذشته، پس از جنگ جهانی دوم، در میان ملل عرب زبان شکل گرفت و نویسندگان و ادبایی مانند نجیب محفوظ، عادل کامل، فرید ابو حدید، علی احمد باکثیر و امثال آنان در داستان‌های تاریخی خود به این موضوع پرداختند. با نگاه به ادبیات داستانی عرب می‌توان نقش جورجی زیدان را در شکوفایی آن به وضوح مشاهده کرد. بزرگ‌ترین خدمتی که زیدان به جامعه ادبی عرب کرد این است که او علاوه بر فتح باب تألیف تاریخ ادبیات عربی، نگارش تاریخ را به شیوه جدید علمی معمول کرد. وی داستان را در خدمت تاریخ قرار داد و از طریق همین رمان‌ها تاریخ را به مردم تعلیم داد. اما نگارش این نوع رمان‌ها بعد از وی به محاق فراموشی می‌افتد و جز تعدادی معدود مانند ابوالحمید(= إبنه المملوک، 1926) و معروف الأرناؤوط (= سید قریش، 1931و عمربن الخطاب، 1932)و محمد حسین هیکل، کسی به تألیف رمان تاریخی کمر همت نمی‌بندد( ج.م عبدالجلیل). هر چند نگارش رمان تاریخی بعد از جورجی زیدان کم رونق شد ولی با مطالعه داستان‌هایش و تأمل در نثر داستان‌های نویسندگان قبل و بعد از او به صراحت می‌توان این ادعا را کرد که جورجی زیدان با داستان‌هایش یک تأثیر چشمگیر در عرصه ادبیات داستانی عربی گذاشت و آن خلق سبک ساده داستان‌نویسی در ادبیات معاصر است. در حقیقت، داستان‌های وی نمونه‌ای از نثرهای روزنامه‌ای عصر نویسنده است که از سادگی و روایی خاصی برخوردار است.

زندگانی پروین اعتصا می

زندگانی پروین اعتصامی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

پروین اعتصامی ، مشهورترین زن شاعر ایران . در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ در تبریز به دنیا آمد (ابوالفتح اعتصامی ، «تاریخچة زندگانی پروین اعتصامی »، ص ۶). نام او، چنانکه در لغت نامة دهخدا (ذیل مادّه ) آمده است ، ابتدا رخشنده بود و پروین را که تا آن تاریخ نامی مرسوم برای دختران نبود ( رجوع کنید به پروین گنابادی ، ص ۳) به عنوان تخلص شعری انتخاب کرده بود، هر چند در شناسنامة وی نیز نام پروین آمده است ( رجوع کنید به چاوش اکبری ، ص ] ۴۲۲ [ ، تصویر شناسنامة پروین ). پدرش ، یوسف اعتصامی * (۱۲۵۳ ـ ۱۳۱۶ ش /۱۲۹۱ـ ۱۳۵۶) ملقب به اعتصام الملک ، از ادیبان و نویسندگان و مترجمان بنام عصر خود و مادرش ، که اختر نام داشت (همانجا) و در زندگینامه های پروین معمولاً از او یاد نمی شود، دختر میرزا عبدالحسین مقدّم العداله از شعرای اواخر دورة قاجار و متخلص به «شوری » بود (دیهیم ، ج ۱، ص ۱۳).

زندگانی پروین اعتصامی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir
پروین در کودکی همراه با پدر به تهران آمد و در این شهر ساکن شد (ابوالفتح اعتصامی ، همانجا). خانة پدر پروین به سبب شخصیت ادبی و علمی اعتصام الملک محل آمد و شد و محفل دوستانة اشخاصی همچون حاج سیدنصرالله تقوی و دهخدا و بهار بود و اعتصام الملک با تسلط بر زبانهای عربی و فرانسه ، به کتب و مجلاتی که در آن زمان از قاهره و دمشق و بغداد و قفقاز و اروپا به ایران می رسید، دسترسی داشت ( رجوع کنید به بهار * ، مجله ). پروین زیر نظر پدر و در محیطی علمی و ادبی تربیت شد و به بلوغ فکری و فرهنگی دست یافت و با افکار نخبگان ادب عصر خود آشنا شد. مقدمات فارسی و عربی را نزد پدر آموخت و در «مدرسة اناثیه امریکائی » تهران به تحصیل پرداخت و در ۱۳۰۳ش در هجده سالگی از آن مدرسه فارغ التحصیل شد و مدتی نیز در همانجا تدریس کرد (ابوالفتح اعتصامی ، همانجا). ده سال پس از این تاریخ ، یعنی در تیر ۱۳۱۳ ازدواج کرد. شوهرش که پسرعموی پدر او و افسر شهربانی بود، وی را چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه ــ که محل خدمت وی بود ــ برد، اما پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانة همسر به منزل پدر بازگشت و در مرداد ۱۳۱۴ رسماً از او جدا شد. به گفتة ابوالفتح اعتصامی ، برادر پروین که منبع اصلی اطلاعات مربوط به زندگی خصوصی پروین است ، «این ازدواج متناسب نبود» و «اخلاق نظامی » همسر پروین «با روح لطیف و آزاد» او مغایرت داشت ؛ علاوه بر این ، پروین از محیط منزه خانة پدری ، پس از ازدواج «ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از مشروب و دود و دم تریاک خالی نبود» («تاریخچة زندگانی پروین اعتصامی »، ص ۷؛ همو، «پاسخ به مقالات مجلة روشنفکر ...»، ص ۶۵).

دیوان پروین نخستین بار در ۱۳۱۴ش به طبع رسید. در آن زمان وی شاعری معروف و شناخته شده بود و بیست سال از شروع شاعری او می گذشت و اهل فضل و ادب با اشعار او در دورة دوم مجلة بهار که به همت پدر وی انتشار می یافت ، آشنا بودند ( رجوع کنید به دهخدا، همانجا). در هفتم بهمن همان سال ، وزارت معارف در بیست و سومین جلسة شورای عالی معارف ــ که به ریاست علی اصغر حکمت ، وزیر معارف ، تشکیل شده بود ــ به پیشنهاد ادارة انطباعات آن وزارتخانه ، اعطای نشان درجة سوم علمی را به پروین تصویب کرد و در ۱۳۱۵ش آن را برای پروین فرستاد (ابوالفتح اعتصامی ، «تاریخچة زندگانی پروین اعتصامی »، همانجا). در مرداد همان سال با سمت کتابدار دانشسرای عالی به استخدام وزارت معارف درآمد ( رجوع کنید به چاوش اکبری ، ص ] ۴۲۳ [ ، تصویر حکم استخدام پروین ). پروین در سوم فروردین ۱۳۲۰، در آستانه سی و پنج سالگی ، بیمار شد و در پانزدهم همان ماه (شب شنبه شانزدهم )، احتمالاً به مرض حصبه ، درگذشت و در صحن حضرت معصومه علیهاالسلام در قم در مقبرة خانوادگی در کنار پدر به خاک سپرده شد (ابوالفتح اعتصامی ، «تاریخچة زندگانی پروین اعتصامی »، ص ۷ـ ۸؛ دهخدا، همانجا).

با آنکه پروین معاصر ما بوده ، آگاهی ما از خصوصیات فردی و شخصیت و حوادث زندگانی او در حد شگفت آوری اندک و محدود است . راوی دست اول و مطمئن احوال شخصی او، ابوالفتح اعتصامی ، شرح حالی بس فشرده و مجمل از او در دیوان وی به دست داده است . از منابع معتبر نزدیک به تاریخِ وفات پروین می توان از دفتر کوچکی به نام مجموعة مقالات و قطعات اشعار، که به مناسبت درگذشت و اولین سال وفات خانم پروین اعتصامی نوشته و سروده شده است و نخستین بار در تیر ۱۳۲۳ در تهران به چاپ رسیده ، نیز یاد کرد. از مجموع گزارشهای کسانی که پروین را از نزدیک دیده و یا با او سابقة دوستی و آشنایی داشته اند، چنین معلوم می شود که وی زنی باوقار و متین و کم سخن و صاحب عزت نفس و مناعت طبع بوده و صداقت و صراحت و تواضع و پاکی طینت و عقیده و خوشرفتاری و پاکدامنی را همراه با گوشه گیری و بی علاقگی به حضور در محافل و مجامع در وجود خویش جمع داشته است ( رجوع کنید به متینی ، ص ۲۰۸؛ محصّص ، ص ۳۰). دیوان اشعار وی نیز از حوادث و وقایع شخصی و اجتماعی تقریباً خالی است و در آن غیر از قطعه ای که در «تعزیت پدر» و شعری که برای سنگ مزار خود سروده و نیز شعر «نهال آرزو» که برای جشن فارغ التحصیلی کلاس خود در جوزای (خرداد) ۱۳۰۳ گفته است و یکی دو شعر دیگر، شعر دیگری که صراحتاً به شناخت شخص شاعر کمکی کند، وجود ندارد.

زندگانی پروین اعتصامی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

آنچه از مضامین و معانی اشعار پروین می توان دربارة خلقیات و روحیات او استنباط کرد، دلبستگی عمیق وی نسبت به پدر و استعداد وافر و شوق فراوان او به آموختن علم و دانش است و دیگر پاکی و پاکدامنی و روحیة ظلم ستیزی و مخالفت با ستم و ستمگران و حمایت و ابراز همدلی و همدردی با محرومان و ستمدیدگان . شاید همین روحیه سبب شده تا وی دعوت رضاشاه را برای آنکه معلم ملکه باشد نپذیرد (اسحاق ، ص ۱۷۷؛ نیز رجوع کنید به ابوالفتح اعتصامی ، «تاریخچة زندگانی پروین اعتصامی »، ص ۷؛ مؤید، ص ۲۱۷). به نظر می رسد که دولت رضاشاه از پروین چندان خشنود نبوده است ، چنانکه تکریم و تقدیر بی سروصدای دولت وقت از پروین از سطح اعطای نشان درجة سوم علمی به او فراتر نرفت و پروین نیز آن نشان را که توهین به خود می دانست ، به شهادت برادرش ، پس فرستاد ( رجوع کنید به ابوالفتح اعتصامی ، همانجا). پس از درگذشت پروین نیز مراسم رسمی دولتی به مناسبت وفات و در بزرگداشت وی برپا نشد و مدیر کانون بانوان نیز، به سبب برخی محظورات و ملاحظات ، برای برگزاری مجلس یادبود پروین در آن کانون اقدامی نکرد (دولت آبادی ، ص ۶۱). از پاسخ محرمانة فرمانداری قم در تاریخ هجدهم فروردین ۱۳۲۰ به تلگراف رمز وزارت کشور در باب «موضوع حمل جنازة دختر اعتصام الملک » تلویحاً می توان دانست که دستگاه امنیتی رضاشاه نسبت به او حساسیت داشته است ( رجوع کنید به چاوش اکبری ، ص ] ۴۲۴ [ ). دوستان و علاقه مندان پروین به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت او در فروردین ۱۳۲۱، که سلطة رضاشاه بر کشور پایان یافته بود، مجلس یادبودی برای وی برپا کردند، و با سرودن اشعار نسبت به سکوت و بی مهری دوران استبداد در حق پروین واکنش نشان دادند. از جمله اشعاری که در نخستین سالگرد درگذشت پروین سروده شد، شعری بود به زبان عربی از عالم و شاعر نجفی ایرانی تبار، سیدمحمدجمال هاشمی (متوفی ۱۳۹۷)، که آن را در مجلة الثقافة مصر منتشر کرد. این شعر در شعراءالغریّ (خاقانی ، ج ۱۱، ص ۵۱ ـ ۵۲) و نیز در مجموعه مقالات (ص ۳۳ ـ ۳۵) همراه با ترجمه آمده و حاکی از شهرت پروین در همان زمان حیاتش در خارج از مرزهای ایران است .

زندگانی پروین اعتصامی  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir
شعر پروین : شعر پروین را می توان از حیث صورت و معنی ، براساس نوع و قالب و سبک و واژگان و وزن و مضمون و نیز طرز بیان مفاهیم و معانی بررسی کرد. دیوان پروین مجموعاً مشتمل بر ۶۰۶ ، ۵ بیت در قالب ۲۰۹ قصیده و قطعه و غزل و مثنوی و ۵ قطعه کوتاه دو سه بیتی و یازده تک بیتی است (مؤید، ص ۲۱۶) و در آن جز پنج شش غزل دیده نمی شود؛ البته چنانکه در لغت نامة دهخدا (همانجا) آمده است ، دیوان پروین مشتمل بر همة اشعار او نیست . وی چند سال پیش از مرگ خود، یک قسمت از اشعارش را که مطلوب طبعش نبوده سوزانده است . شعر پروین «تعلیمی » و اخلاقی است ، نه غنایی و تغزلی . در تقسیم بندی شعر به نو و کهن ، پروین را باید در ردیف کهن سرایان قرارداد، هرچند در بعضی از اشعار او بندرت ابتکاراتی برای دست یافتن به قالبهای تازه مشاهده می شود ( رجوع کنید به آرین پور، ج ۳، ص ۵۴۴). ملک الشعراء بهار (ج ۱، ص ۲۱۰ ـ ۲۱۱) سبک شعری پروین را سبکی مستقل می داند مرکب از دو سبک خراسانی در قصاید و عراقی در قطعات و مناظرات . واژگان شعر پروین فاخر و فخیم است و در آن از لغات و اصطلاحات عربی مهجور و یا بعضی لغات فرنگی که بر اثر تحولات اجتماعی ناشی از ترقی و تجدد در دوران او معمول بوده است ، خبری نیست . پروین گاهی از اوزان و بحور نامطبوع استفاده کرده ( رجوع کنید به پروین اعتصامی ، قصاید ۱، ۵، ۶، ۱۰، ۱۱) و از حیث طرز بیان مفاهیم و معانی ، مخصوصاً به «مناظره » و «سؤال و جواب » توجه داشته است . در دیوان او بیش از هفتاد نمونه مناظره آمده که وی را از این حیث در میان همة شاعران فارسی زبان ممتاز ساخته است ؛ این مناظرات نه فقط میان آدمیان و جانوران و گیاهان ، بلکه میان انواع اشیا از قبیل سوزن و نخ نیز اتفاق می افتد و پروین در بیان مقاصد خود از هنر شخصیت بخشی و تخیل و تمثیل در حد اعلا استفاده کرده است . بهار (همانجا) وی را احیاکنندة مناظره در شعر فارسی دانسته است . شعر پروین با وجود استواری و متانت در لفظ و معنی ، روان و آسان فهم است و به قدری از تصنع و تکلف خالی است که به قول پدرش اعتصام الملک برای مبدّل کردن آن به نثر، جابه جاکردن کلمات کافی است و نیازی به افزودن و کاستن چیزی نیست (یوسف اعتصامی ، ص ۱۵). می توان گفت که شعر پروین از نمونه های شعر سهلِ ممتنع است . خصوصیت دیگر شعر او یکدستی و یکنواختی همه جانبه ای است که در کل دیوان او دیده می شود و «احساسات متضاد و احوال و حوادثی که شاعر را برانگیخته ، هیچ وقت طرز و سبک خاص او را از اختیارش » بیرون نیاورده است ( رجوع کنید به بهار، ج ۱، ص ۲۱۲).

آنچه شعر پروین را ممتاز ساخته ، مضامین و معانی مندرج در اشعار اوست . دیوان پروین آکنده از حقایق الهی و معنوی و مفاهیم عالی انسانی و پند و اندرز و توصیه به خردمندی و نکوهش کبر و غرور و نخوت و ظلم ، و نفرت از فقر و تبعیض و اختلاف طبقاتی و همدردی با مظلومان و بینوایان و رنجدیدگان و رنجبران است . رنگ ملایمی که از تابش نور عرفان و فلسفه به مفاهیم مورد نظر شاعر افتاده ، چندان تند نیست که چشم عامّة خوانندگان را بیازارد، اما در عوض به شعر او جلا بخشیده است . روح عاطفی پروین و احساسات زنانه و مادرانة او که عمدتاً در قطعات و مناظرات تجلی یافته ، با روحی عرفانی و اخلاقی که در قصاید منعکس شده ، ترکیب دلپذیری به وجود آورده است . پروین با هنرمندی و قوت فکر و صفای طبع توانسته است در عین استفاده از واژگان و مفاهیم ساده و ملموسی مانند باد و باران ، مور و مار، گل و خار، دزد و قاضی ، دیوانه و زنجیر، نخ و سوزن ، سگ و گربه ، ذره و خفاش ، رفوگر و سوزن ، حقایق آسمانی و عُلْوی و عرفانی را در کنار مسائل اساسی اجتماعی با زبانی فصیح و استوار و همه کس فهم بیان کند (برای عرفان در شعر پروین ، نیز رجوع کنید به زرین کوب ، ص ۳۷۰ ـ ۳۷۱). شعر پروین نه مطلقاً آسمانی و نه مطلقاً زمینی است ، بلکه شعری است که می خواهد حضور آسمان را در زمین و عروج اهل زمین را به آسمان ممکن سازد. حساسیت او به سرنوشت ستمدیدگان و خشم و نفرت او نسبت به زورمندان و زراندوزان ، به شعر او معنای اجتماعی و سیاسی خاصی می بخشد که می توان گفت تطبیق آن با اوضاع و احوال زمانه خوشایند حکومت وقت نبوده است (نیز رجوع کنید به دباشی ، ص ۲۵۱ـ۲۵۲؛ مؤید، ص ۲۱۵، ۲۱۷ ـ ۲۱۸).

تعداد اشعاری که پروین در آنها سخت ترین انتقادها را بر شاهان وارد می کند و از ظلم و ستم اغنیا و قدرتمندان و درد و رنج محرومان یاد می کند، به اندازه ای زیاد است که مایة حیرت می شود. پروین در «صاعقة ما ستم اغنیاست » به تقبیح ظلم می پردازد، در شعر «ای رنجبر» زحمتکشان را به انقلاب در برابر ظالمان فرا می خواند، در شعر «تیره بخت » فقر را به تصویر می کشد و در شعر «شکایت پیرزن » مشروعیت سیاسی دولت را مورد شک و تردید قرار می دهد. رنگ سیاسی شعر پروین به اندازه ای محسوس است که بعضی از منتقدان ، شعر او را شعر «سیاست و اخلاق » نامیده و گفته اند که «سلاست کلام شاعرانه و صلابت پیام سیاسی و مهابت خلل ناپذیر اخلاق » در شعر او جمع شده است ( رجوع کنید به دباشی ، ص ۲۴۰ـ۲۶۳). شجاعت و آزادمنشی پروین وقتی قابل درک است که به یادآوریم این اشعار در چه محیطی سروده شده و حکومت ارعاب و خفقان و فشار و استبداد رضاشاه با شاعران آزادیخواه چه رفتاری داشته است .

وصف شعر پروین صرفاً با ذکر «آنچه در دیوان او هست » کامل نمی شود، بلکه باید به آنچه در شعر او نیست نیز اشاره شود. در شعر پروین که سرشار از مهربانی و محبت است از عشق به معنای متعارف آن ، که خمیرمایة شعر غنایی و تغزلی فارسی و ابزار کار بسیاری از شاعران عارف ماست ، خبری نیست و به گفتة بهار (ج ۱، ص ۲۱۵) «دورباشِ عصمت و عفاف » به او رخصت نداده است که به این موضوع بپردازد. دیوان پروین از حیث وصف بیواسطة طبیعت نیز ضعیف است و وصف طبیعت در آن به صورتی غیرمستقیم و در لابلای اشعار دیگر آمده است . همچنین شعر او از شر و شور جوانی و اشارات و کنایات گناه آلود خالی است و هزل و کلمات و تعبیرات رکیک نیز در آن دیده نمی شود، هرچند که پروین در برخی از اشعار برای بیان مقصود خود از ریشخند استفاده کرده است . احوال شخصی و ماجراهای روزمرة زندگی فردی یا حوادث سیاسی و اجتماعی زمانه نیز در شعر او تقریباً انعکاسی ندارد و تعداد اشعاری که بنوعی به شخص او یا به زمانة او ربط مستقیم پیدا می کند از شمار انگشتان یک دست تجاوز نمی کند، از آن جمله است شعر «زن در ایران » که در اسفند ۱۳۱۴ به مناسبت رفع حجاب سروده است . با آنکه در ابیات اولیه اشاره به مظالم و محدودیتهایی دارد که در آن روزگار برای زنان وجود داشته ، چون عمدتاً شامل نصیحت به زنان است که در بند ظاهر و زینت و لباس نباشند و ساده زیستی و تقوا و دانش دوستی را پیشه کنند، با حال و هوای حاکم بر اوضاع و احوال زنان متجدد آن روز انطباق کامل ندارد. با این حال این شعر تنها شعر دیوان پروین است که در آن یکی از کارهای رضاشاه مورد تأیید پروین قرار گرفته و به سبب تأیید کشف حجاب و مذمّت چادر موجب ناخشنودی متدینان شده است . به یک معنی می توان گفت که پروین معاصر زمانه و پدیدة عصر خود نیست و ذهن و زبان او با ذهن و زبان شاعران و نویسندگان معاصرش فرق و فاصلة بسیار دارد؛ در شعر او مفاهیمی از قبیل وطن و آزادی و تجدد و استقلال و استعمار، که درون مایة دیوان شاعران معاصرش از قبیل ادیب الممالک فراهانی و بهار و دهخدا و عارف و عشقی است ، خبری نیست . همچنین ، مضامین کهنة شعر کلاسیک ایران که شاعران سنّتی زمان پروین به عبث تکرار می کردند در شعر او حضور ندارد (برای آگاهی از چند و چون شعر این شاعران رجوع کنید به عبرت نائینی ، تذکرة مدینة الادب ). همین خصوصیات حیرت بسیاری را برانگیخته است تا بدانجا که او و شعر او را «معمّا» دانسته اند ( رجوع کنید به قانون پرور، ص ۳۱۰ ـ ۳۲۰، که این ویژگیهای شعر او را نتیجة انزوا و محیط محدود زندگی او می داند) و بعضی نیز تا بدانجا پیش رفته اند که اشعار او را متعلق به خود او ندانسته و به شاعرانی مانند دهخدا نسبت داده اند ( رجوع کنید به گرکانی ، تهمت شاعری ) و یا متعلق به رونق علیشاه (متوفی ۱۲۲۵) دانسته اند ( رجوع کنید به آیتی ، ج ۲، ص ۶۸) و یا به شاعری منسوب کرده اند که از وی ، بدون ذکر نام ، تحت عنوان «بزرگترین شاعر متصوف ایران » یاد کرده و در یک بیانیة سیاسی بهار را به سبب غفلت از این امر به باد ناسزا گرفته اند، که البته دوستان بهار نیز عکس العمل نشان داده اند و بهار خود نیز این گونه اتهامات و ادعاها را از جانب طرفداران سیدضیاءالدین طباطبائی و از «ترهّات و دروغهای دلالان استعمار» دانسته است ( رجوع کنید به مجموعه مقالات ، ص ۵۰ ـ ۵۹).

در کنار این گونه اظهارنظرهای سخیف ، که هیچگاه از سوی اهل علم و ادب جدی تلقی نشده و به آن پاسخ مستدل داده شده است ( رجوع کنید به دبیرسیاقی ، ص ۱۸۶ ـ ۱۸۹؛ کزازی ، ص ۱۰۶ ـ ۱۱۰)، اظهارنظرهای درست و عالمانه دربارة تأثیر اشعار شاعران قدیم بر شعر پروین و یا اقتباس پروین از مضامین مندرج در آثار نویسندگان بسیار است . بهار (ج ۱، ص ۲۱۲) که مقدمه اش بر دیوان پروین الهام بخش منتقدان دیگر شده ، از تأثیر ناصرخسرو و سنائی و حتی حافظ و سعدی بر پروین یاد کرده و دیگران نیز گهگاه شباهت مضمونی آشکاری میان بعضی از اشعار پروین با شعر قدما مشاهده کرده اند و فی المثل قطعة «اشک یتیم » او را با قطعة «آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی » از انوری یا مثنوی «لطف حق » را با ابیاتی از مثنوی مولانا هم مضمون دانسته اند ( رجوع کنید به زرین کوب ، ص ۳۶۶ ـ ۳۶۷؛ درودیان ، ص ۱۰ ـ ۱۴). مجلة بهار نیز که به مدیریت اعتصام الملک منتشر می شد، مقالاتی داشت که پروین مضمون آنها را در اشعار خود، با دخل و تصرفی استادانه ، تکرار می کرد. شعر «یاد یاران » پروین اقتباسی از یک قطعة معروف شاعر انگلیسی ، هوراشیو اسمیث (۱۷۷۹ـ۱۸۴۰ میلادی ) است که اصل آن را اعتصام الملک ، ظاهراً از ترجمة فرانسوی ، در سال دوم مجله (ش ۲، رمضان ۱۳۳۹) به فارسی ترجمه و نشر کرده بود (زرین کوب ، ص ۳۶۷؛ یوسفی ، ص ۴۱۷ـ ۴۱۸). همچنین ، نشان داده اند که شعر طولانی «جولای خدا» با اقتباس از مقالة «عزم و نشاط عنکبوت » پدید آمده است ؛ مقاله ای که اصل آن از نویسنده ای آمریکایی به نام آرتور بریزبان بوده و به ترجمة اعتصام الملک در مجلة بهار منتشر شده است (یوسفی ، همانجا؛ کریمی حکاک ، ص ۲۸۰). بر این اساس ، تأکید شده که یکی از ضروریات شناخت پروین اعتصامی تحلیل تطبیق برخی از اشعار او با برخی از مقالات مجلة بهار است (کریمی حکاک ، ص ۲۸۴).

پروین در دو سه دهة اولِ پس از درگذشتش چندان مورد علاقه و توجه روشنفکران و نوپردازان نبود ( رجوع کنید به اسلامی ندوشن ، ص ۲۲۷)؛ یکی از آن جهت که ظلم ستیزی و انتقادات سیاسی او، بر پایة مسلک و مرامی مانند سوسیالیسم و کمونیسم قرار نداشت ، و دیگر از آن حیث که در قالب شکنی شعر کهن فارسی ، که در این دوران به اقتضای نیما سخت رایج بود، نقشی نداشت . در یک کلام می توان گفت که پروین واجد خصوصیات الگوی مورد نظر شاعران روشنفکر این دوران از یک زن شاعر نبود و او در دوران حیات خود از سوی رضاشاه و حکومت او و در دوران بلافاصله پس از مرگ خود، از سوی نوپردازان و روشنفکران مورد بی مهری قرار گرفت ؛ تا بدانجا که وقتی در آبان و آذر ۱۳۴۱ مقالاتی وهن آمیز دربارة پروین در مجلة روشنفکر به چاپ رسید، نه خود آن مجله و نه مجلات دیگر حاضر به چاپ جوابیه ابوالفتح اعتصامی ، برادر پروین ، نشدند و وی ناچار شد که پاسخ خود را در جزوه ای مستقل چاپ و منتشر کند (ابوالفتح اعتصامی ، «پاسخ به مقالات مجلة روشنفکر …»، ص ۶۲ـ۶۹). به رغم کم اعتنایی برخی از روشنفکران و نوپردازان ، استادان مسلم ادب فارسی ، چه آنها که با پروین معاصر بوده و چه آنان که پس از وی آمده اند، همگان پروین را شاعری بزرگ و از درجة اول دانسته اند. از استادان متقدم ، حاج سیدنصرالله تقوی گواهی داده است که پروین «از خردسالگی بدون خستگی » در جلسات اهل فضل و ادب که در منزل پدرش تشکیل می شد حضور می یافت و «با عطش خارج از حوصلة کودکان » به گفتار آنان گوش می داد و «اولین شعرش را در هفت سالگی ساخت … قطعه ای از اشعاری که اعتصام الملک از زبان فرانسه ترجمه کرده بود، پروین آن را به شیوة انوری در زبان فارسی به شعر درآورد» (داوران ، ص ۲۹۲). بهار (ج ۱، ص ۲۱۵) به تمام معنی او را ستوده و ادعا کرده است که «شاعری از جنس زن که دارای این قریحه و استعداد باشد و با این توانایی و طی مقدمات تتبع و تحقیق ، اشعاری چنین نغز و نیکو بسراید، از نوادر محسوب و جای بسی تعجب و شایستة هزاران تحسین و تمجید است ». وی سپس مثالهایی از شعر پروین نام برده (لطف حق ، کعبة دل ، گوهر اشک ، روح آزاد، دیده و دل ، دریای نور، ذره ، جولای خدا و…) و هریک را «برهان آشکار بلاغت و سخندانی او» و برای آنکه وی را «در بارگاه شعر و ادبیات حقیقی جایگاهی عالی و ارجمند بخشد» کافی دانسته است . قزوینی (ج ۴، ص ۹۹۹) او را «ملکة النساء الشواعر» خوانده که «به سرودن چنین اشعاری در درجة اول از فصاحت و سلاست و متانت که لفظاً و فکراً با بهترین قصاید اساتید و مخصوصاً ناصرخسرو دم برابری می زند، موفق گشته است »؛ به نظر او موفق شدن «خانم جوانی از خانمهای ایران با اوضاع و کیفیات » آن روزگار، «به ساختن اشعاری بدین پایه از استحکام الفاظ و صحت » و فصاحت «به راستی جای بسی تحسین و تمجید» است (ج ۴، ص ۱۰۰۳). شهریار نیز در دو شعر جداگانه او را ستوده است (ج ۱، ص ۷۲۲؛ چاوش اکبری ، ص ۳۱۶ ـ ۳۲۵). سعید نفیسی (ص ۹۸ ـ ۱۰۴) و غلامحسین یوسفی (ص ۴۱۳ ـ ۴۲۴) و زرین کوب (ص ۳۶۳ـ ۳۷۲) و اسلامی ندوشن (ص ۲۲۷ـ۲۳۰) نیز همه او را شاعری ارجمند و بلندمرتبه دانسته اند.

در بیست سال اخیر، شعر پروین بیش از گذشته محل اعتنا و ارزیابی و تحلیل واقع شده و نویسندگانی بر پایة اسلوبهای نقد جدید، اندیشه و سبک او را نقد کرده اند ( رجوع کنید به کریمی حکاک ، ص ۲۶۴ـ۲۸۴) و برخی دیگر در مقالاتی مفصل و عالمانه اندیشه و سبک او را با توجه به اوضاع و احوال تاریخی و اجتماعی زمانة او ارزیابی کرده اند و او را بدرستی شاعری باایمان و نجیب و مبلّغ حرمت و عزت انسانی دانسته اند ( رجوع کنید به مؤید، ص ۲۱۲ـ۲۳۹) و بعضی نیز خواسته اند با استفاده از روانشناسی ، شخصیت و منش پروین را تحت تأثیر دلبستگی شدید وی به پدرش تفسیر و توجیه کنند و آنچه را که دیگران عموماً تکیه گاه و نقطة قوت شخصیت پروین دانسته اند نقطة ضعف او معرفی کنند (داوران ، ص ۲۸۵ ـ ۳۰۹).

اکنون با آنکه هنوز حتی یک قرن از ولادت پروین نگذشته ، وی شهرت و جایگاهی والا در عالم شعر فارسی پیدا کرده است . در ایران ، قبل از پروین مردم چنین نامی را برای فرزندان خود انتخاب نمی کردند و حتی در اوایل ظهور پروین عده ای تصور می کردند پروین نام یک مرد است ؛ تا بدانجا که خود وی ناچار شد درضمن یک دوبیتی توضیح دهد که «مرد پندارند پروین را، چه برخی زاهل فضل / این معما گفته نیکوتر که پروین مرد نیست » (پروین اعتصامی ، ص ۲۶۸). با این حال ، امروزه این نام از چنان پذیرش و اعتباری برخودار است که در میان نامهای زنان معاصر ایران ، از حیث فراوانی ، در ردیف پنجم قرار دارد (بهنیا، ص ۳۳). شعر پروین در همة دوره های تحصیلی جای خود را در کتابهای درسی تثبیت کرده و تعدادی از ابیات او به صورت مَثل سائر درآمده و نویسندگان و گویندگان و حتی روحانیان و خطبای مذهبی در بیان مقاصد خود از اشعار او استفاده می کنند (مثلاً رجوع کنید به مطهری ، ص ۷۷ ـ ۷۸). تعداد مدرسه ها و گذرگاههایی که در سراسر ایران به نام او نامگذاری شده ، از شمار بیرون است و در سالهای اخیر از دیوان او هرساله چندین چاپ به بازار نشر روانه می شود و با استقبال خوانندگان روبرو می گردد. این همه نشانة آن است که ستارة اقبال پروین ، که در حیات او درخششی در خور قدر وی نداشت ، پس از وی روی در بلندی و درخشندگی دارد

شاعری لب دوخته که سرود ازادی راسراید

13

 

میزا محمد متخلص به فرخی فرزند محمد ابراهیم سمسار یزدی در سال  1267 - 1306 هجری - در یزد دیده به جهان گشود . پس از گذراندن دوران کودکی به آموختن فارسی و مقدمات عربی پرداخت دوره تحصیل او در مدرسه تا حدود سن شانزده سالگی ادامه یافت . سپس به کارگری در نانوایی و پارچه بافی مشغول شد .در آغازین روز های مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در ایران فرخی از دموکراتهای جدی و در شمار آزادی خواهان شهر یزد قرار گرفت

 

 

 

قسم به عزت و قدرت و مقام ازادی             که روح بخش جهان است نام آزادی

هزار بار بود به ز صبح استبداد                برای دسته پا بسته ، شام ازادی

به پیش اهل جهان محترم بود آن کس          که داشت از دل و جان احترام آزادی

در نوروز 1288 مسمطی ساخت خطاب به حاکم یزد در مجمع ازادی خواهان یزد خواند و موجب خشم حاکم شد تا جایی که دستور داد دهان فرخی را با نخ و سوزن بدوزند و به زندان بیافکنند  ولی وی به کمک چند تن از دوستان از زندان گریخت

عید جم شد ای فریدون خو ، بت پرست            مستبدی خوی ضحاک است این خونه ز دست

خود تو میدانی ، بیم از شاعران چاپلوس           کز برای سیم ، بنمای کسی را پا بوس

یا رسانم چرخ ریسی را به چرخ آبنوس           من نمیگویم تویی درگاه هیجا همچو طوس

لیک گویم ف گر به قانون مجری قانون شوی    بهمن و کیخسرو و جمشید و افریدون شوی

در اواخر سال 1388 به تهران رفت و اشعار و مقالات موثری درباره آزادی ایران در جراید آن شهر انتشار داد که مورد توجه ملیون و ازادیخواهان قرار گرفت

در اوایل دوره جنگ جهانی اول به بین النهرین مهاجرت کرد و مورد تعقیب انگلیسیها واقع شد از این رو از بغداد به کربلا و از آنجا به موصل رفت و سرانجام پای برهنه از بیراهه ها به ایران بازگشت

در دوره نخست وزیری وثوق الدوله با حکومت وی و قرار داد 1919  به مخالفت پرداخت و مدتها در شهربانی تهران زندانی شد

در اواخر سال 1300 روزنامه طوفان را منتشر کرد . این روزنامه با کلیشه سرخبه طرفداری از توده رنجبر و کارگران انتشار میافت به همین جهت فرخی در اکثر کابینه های ان زمان در حبس و تبعید به سر میبرد . روزنامه طوفان بیش از پانزده بار توقیف شد . تا انکه در سال 1307 نماینده مردم یزد در مجلس شورای ملی شد و همراه با نماینده رشت (محمودرضا طلوع) در جناح اقلیت قرار گرفت و با مخالفت‌های شدید بدخواهان روبرو شد. او به ناچار ایران را ترک گفت  و طوفان برای همیشه تعطیل شد

فرخی یک بار از طرف دولت اتحاد جمایر شوروی برای جشن دهمین سال انقلاب کبیر روسیه دعوت شدو مدت یازده روز در آ« کشور اقامت گزید

پس از پایان دوره هفتم مجلس  مخفیانه از ایران میگریزد و از روسیه به برلین میرود در آنجا مقالات تندی در روزنامه پیکار علیه حکومت استبداد ایران مینویسد چندی بعد سفیر ایران در برلین جلسه محاکمه ای از طرف شاه ایران علیه روزنامه پیکار  و نویسندگان آن تشکیل داد و در آن فرخی با مدرک و بیانات خود منجر به محکومیت شاه ایران و سفیر او میشود . در همین هنگام فرخی روزنامه دنهضت را برای انتشار عقاید خود به وجود میاورد که پس ار نشر چند شماره آن عوامل دولت ایران سبب میشوند که فرخی از آلمان خارج گردد . در گیرو داد تیمرو تاش وزیر دربار ایران به اروپا رفت و از فرخی خواست که به ایران بازگردد و بدون دغدغه در ایران زندگی کند فرخی نیز در سالهای 1311 تا 1312 به ایران باز میگردد . و تحت نظر ماموران شهربانی قرار گرفت بعد یک سال به عماذرت کلاه فرنگی نقل مکان کرد و شدیدا تحت نظر ماموران شربانی قرار گرفت

پس از مدتی  در سال 1316 به اتهام بدهی سه هزار ریالی به آقای رضای کاغذ فروش به زندان افتاد در آنجا نیز به سبب اشعار تند خود به زندان قصر منتقل شد

خود کشی

در شب چهاردهم فروردین 1316 فرخی در زندان قصر با خوردن مقدار زیادی تریاک قصد خود کشی داشت و ابیاتی بر دیوار زندان نوشت

هیچ دانی از چه خود را خوب تریین  می کنم         بهر مییدان قیامت رخش را زین می کنم

می روم امشب به استقبال مرگ و مرد وار           تا سحر با زندگانی جنگ خونین میکنم

نامه حقگوی  طوفان را به آزادی مدام                منتشر بی زحمت توقیف و توهین می کنم

می روم در مجلس روحانیون آخرت                 و اندر آنجا بی کتک طرح قانین می کنم 

ولی پاسی از شب نگذشته بود که ماموران زندان متوجه موضوع شده و فرخی جان سالم به در میبرد

سرانجام در پی گزارشات جاسوسان به رئیس زندان مبنی بر اینکه فرخی اشعار سیاسی می سازد و بین زندانیان منتشر میکند او را از زندان قصر به زندان موقت تهران انتقال داده و در سلول انفرادی میگذارند تا اینکه در شب25 مهر ماه 1318 به بیمارستان زندان مبرندش و به زندگی سراسر رنج و مبارزه اش توسط آمپول هوا - دکتر احمدی -  خاتمه میدهند

کورش کبیر

کورش بزرگ فرزند کمبوجیه و ماندانا اولین کسی بود که فلات ایران را برای نخستین بار در تاریخ زیر یک پرچم در آورد و پادشاهی ایران را تشکیل داد.
در سال ۵۴۶ قبل از میلاد , کراسوس شاه لیدیا با اندیشه پیروزی بر سرزمین پارسیان یورشبر ایران زمین را آغاز کرد. وی پیش از یورش, از کاهن معبد دلفی در یونان در زمینه یورش به پارسیان نگر(نظر)خواهی کرد و کاهن به او وعده داد که اگر حمله کند, امپراطوری بزرگی را نابود خواهد کرد.جنگ با ایران برای لیدیا یک فاجعه تاریخی بود. کروسوس بسختی شکست خورد. کورش خاک لیدیا را در هم نوردید. کروسوس به اسارت ایرانیان در آمد و خاک لیدیا(ترکیه فعلی) ضمیمه شاهنشاهی کورش قرار گرفت و مرزهای شرقی ایران به دریای اژه رسید. کورش کراسوس را بخشید و از او یک فرمانده با وفا ساخت و بعدها همین کراسوس و ارتش لیدیا برای پیشبرد هدفهای امنیت گسترانه کورش نبردها کردند.
کورش که شخصیتی آزاد اندیش و عاری از پی دورزی(تعصب) بود , خدایان و ادیان ملل شکست خورده را به رسمیت شناخت , همگان را در اجرای مراسم دینیشان آزاد گذاشت, معابدشان را در زیر پوشش کمکهای دولتی قرار داد و بدینسان دل های همه ی ملت های مغلوب را بسوی خویش جلب کرد. چشم تاریخ تا آن هنگام چنان فاتح پر مهر و شفقتی را به خود ندیده بود و ملت های مغلوب در برابر این همه مهر و بزرگواری چاره ای جز محبت او را نداشتند و دوستی او در دل همه اقوام تحت قرمانروائی ایران ریشه دواند.
پس از اینکه مرزهای شرقی ایران در جوار بابل قرار گرفت, آوازه انساندوستی و بزرگمنشی کورش به میانرودان رسید و بابلیان را که از جور ستمگری به نام نبونهید به تنگ آمده بودند بر آن داشت که دست استمداد بسوی کورش دراز کنند. فتح امپراطوری بابل برای کورش با همکاری مردم بابل و هماهنگی روحانیون مردوخ انجام شد.
کورش بزرگ با ایمانی که به اهورا مزدا داشت, جهان گشائی را به هدف برقرار کردن آشتی و آسایش و برابری و از میان بردن ستم و ناراستی انجام میداد. هر کشوری را که گشود, فرمانروائیش را دوباره به همان حکومتگران پیشین واگذاشته بود تا از سوی او سرزمین خودشان را با دادگری اداره کنند. در هیچ جا به معابد و متولیان امور دینی ملل مغلوب آسیب وارد نکرد
کورش پس از تسخیر بابل اعلام بخشش همگانی کرد, ادیان بومی را آزاد اعلام کرد, هیچ انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به جان و مال رعایا باز داشت و دستور داد خرابیهای جنگ را بازسازی کنند و در این راه خود پیش قدم شد و شروع به بازسازی دیوار شهر کرد. در میانرودان چهل هزار یهودی توسط شاهان آشور و بابل برای بردگی به این منطقه آورده شده بودند. کورش دستور آزادی آنها را صادر کرد و به آنها وعده داد موجبات برگشتشان را به سرزمینشان فراهم کند.بعد از فتح میانرودان, شام(سوریه) . فینیقیه و فلسطین نیز ضمیمه خاک ایران شدند
در استوانه معروف به اعلامیه حقوق بشر این پادشاه انساندوست چنین نوشته است:
منم کورش شاه جهان, شاه بزرگ, شاه شکوهمند, شاه بابل, شاه سومر و اکاد, شاه چهار اقلیم بزرگ جهان, پور کمبوجیه شاه بزرگ شاه انشان, نوه کورش شاه بزرگ شاه انشان, از دودمان شاهان روزگاران دور…. هنگامی که دوستانه قدم درون بابل نهادم و در میان هلهله های شادی مردم کاخ شاهان و تختگاه آنها را به تصرف در آوردم سلطان بزرگ مردوخ دلهای نیک مردان بابل را با من همراه ساخت زیرا من همواره بر آن بودم که او را بزرگ بدارم و بستایم. سپاه بزرگ من در آرامش و نظم وارد بابل شدند من به هیچکس اجازه ندادم که در سومر و اکاد دست به تجاوز و تعدی بزند.من در بابل و دیگر شهر های مقدس نظم و امنیت برقرار کردم.از آن پس مردم بابل به آزادی رسیدند و یوغ بردگی از دوششان برداشته شد… مردم این سرزمینها را به سرزمینهایشان برگرداندم و املاکشان را به آنان باز دادم.
رفتار انساندوستانه کورش با اقوام معلوب از او یک شخصیت مقدس و مافوق بشری ساخت. روحانیون بابل او را پیامبر مردوخ , و انبیای اسرائیل او را شبان یهوه و مسیح موعود و تجسم عینی خدای دادگستر خوانده اند. مسلمانان او را ذوالقرنین می دانند.که نامش در قرآن آمده است .
مرزهای کشور کورش در شرق از حدود رود سند و رود سیحون آغاز می شد و در غرب به دریای مدیترانه و دریای اژه می رسید.نقش کورش در سازندگی تاریخ اهمیت ویژه ای دارد. در این زمینه گزینوفون می گوید: “کشور کورش بزرگترین و شکوهمندترین بود و این سرزمین پهناور را کورش به نیروی تدبیرش یک تنه اداره می کرد. کورش چنان به ملتهائی که در این سرزمینها می زیستند دلبستگی داشتو از آنها مواظبت می نمود که گوئی همه آنها فرزند اویند.مردم این سرزمینها نیز به بوبه خود ویرا پدر و سرپرست غمخوار خودشان می دانستند. کارگزاران دولت در عهد کورش به تمامی عهد و پیمانها و سوگندهایشان وفاداری نشان میدادند و از او فرمان می بردند.”
کورش پس از حدودا ۲۳ سال فرمانروائی درگذشت و پیکرش در پاسارگاد به خاک سپرده شد.

زندکینامه ی میرزا کوچک خان

فعالیتهای نظامی

رهبران انقلاب

اعلام حکومت جمهوری

کودتای حزب عدالت

شکست نهضت و شهادت میرزا

زندگی نامه

میرزا یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ، اهل رشت، در سال 1259 شمسی، دیده به جهان گشود. سال های نخست عمر را در مدرسه ی حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و مدرسه ی جامعه آن شهر به آموختن مقدمات علوم دینی سپری کرد.

در سال 1286 شمسی، در گیلان به صفوف آزادی خواهان پیوست و برای سرکوبی محمدعلی شاه روانه ی تهران شد.

هم زمان با اوج گیری نهضت مشروطه در تهران، شماری از آزادی خواهان رشت کانونی به نام «مجلس اتّحاد» تشکیل دادند و افرادی به عنوان فدایی گرد آوردند. میرزا کوچک خان که در آن دوران یک طلبه بود و افکار آزادی خواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست. در سال 1289 شمسی، در نبرد با نیروی طرفدار محمد علی شاه در ترکمن صحرا شرکت داشت و در این نبرد زخمی و چندی در بادکوبه در یک بیمارستان بستری گردید. در سال 1294 شمسی، به جای «مجلس اتّحاد» «هیأت اتّحاد اسلام» از یک گروه هفده نفری در رشت تشکیل گردید. بیشتر افراد این گروه روحانی بودند میرزا کوچک خان عضو مؤثّر آن بود. این هیأت هدف خود  را خدمت به اسلام و ایران اعلام کرد و به زودی میرزا کوچک خان رهبری هیأت را بر عهده گرفت. پس از اشغال نواحی شمالی ایران از سوی روسیه ی تزاری، هیأت اتّحاد اسلام به مبارزه با ارتش تزار پرداخت و یک گروه مسلح به عنوان فدایی تشکیل داد و روستای کسما را در ناحیه ی فومن مرکز کار خود قرار داد و در آن جا سازمان اداری و نظامی به وجود آورد. هیأت اتّحاد اسلام، پس از چندی به کمیته ی اتّحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به 27 نفر افزایش یافت و رهبری کمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال 1296 شمسی، بخش وسیعی از گیلان و قسمتی از مازندران، طارم، آستارا، طالش، کجور و تنکابن زیر نفوذ کمیته درآمد. این کمیته «نهضت جنگل» و «حزب جنگل» نیز نامیده شده است.

فعالیت های نظامی نهضت جنگل

در فروردین 1297، فداییان نهضت جنگل، پس از چند درگیری با نیروهای انگلیسی مواضع مهم راه رشت – منجیل را در اختیار خود گرفتند. در خرداد 1297، نیروی «کلنل پیچرا خوف» افسر روسی که قصد بازگشت از ایران را داشت با«ژنرال دانسترویل» انگلیسی که او نیز می خواست از طریق انزلی به بادکوبه برود هم پیمان شدند و نیروهای روسی در منجیل با فداییان «کمیته ی اتحاد اسلام» به نبرد پرداختند، در حالی که زره پوش ها و هواپیماهای انگلیس هم برای کمک به او به حرکت درآمده بودند. «پیچراخوف» راه منجیل تا رشت و انزلی را گشود و پس از گشوده شدن این راه، نیروهای انگلیسی در دو طرف راه مستقر شدند. در این میان نیروی «کمیته ی اتحاد اسلام» رشت را تصرف کرد، امّا پس از ده روز نیروهای انگلیسی به کمک زره پوش ها و هواپیماها رشت را تسخیر نمودند. در 27 مرداد 1297، میان نمایندگان کمیته ی اتحاد اسلام با نمایندگان انگلیس در رشت قراردادی امضا شد. امضای این قرارداد چنان اختلاف نظر پدید آورد که میرزا کوچک خان به ناچار انحلال کمیته ی اتحاد اسلام را اعلام داشت و کمیته انقلابی گیلان را تشکیل داد. شماری از سران کمیته اتحاد اسلام کناره گیری کردند و شماری از افراد تندرو در کمیته ی انقلابی گیلان عضویت یافتند.

برای از بین بردن نهضت جنگل، وثوق الدوله در بهمن 1297، به وسیله ی سید محمد تدین پیام صلحی برای کوچک خان رهبر نهضت فرستاد و از او خواست که نیروی مسلح خود را در اختیار دولت قرار دهد، میرزا نپذیرفت. وثوق الدوله در 18 اسفند 1297، تیمور تاش را با اختیارات تام به استانداری گیلان فرستاد و در خرداد 1298، کلنل «استاروسلسکی» فرمانده ی نیروی قزاق با اختیارات تام، مأمور سرکوب نهضت گیلان شد. در عملیات تسخیر رشت توپخانه و هواپیماهای نظامی انگلیس هم شرکت داشتند. پیش از حمله ی «کلنل تکاچینکف» از تهران نامه ی تأمین برای میزرا نوشتند، ولی میرزا نپذیرفت و پس از درگیری های فراوان عده ای از سران نهضت از جمله دکتر حشمت که پزشک بود و به واسطه ی خدمات پزشکی محبوبیت زیادی در لاهیجان کسب کرده بود و در آن جا یک گروه چند صد نفری به نام «نظام ملی» گرد آورده بود، تسلیم نیروی دولتی در رشت شد. نیروهای دولتی تصمیم گرفتند، او را به واسطه ی نزدیک بودن به میرزا آزاد کرده تا او میرزا را ترغیب به تسلیم کند و اگر موفق شد یا نشد خود را پس از ده  روز معرفی نماید، امّا دکتر حشمت، پس از بازگشت به لاهیجان دچار تردید شد و چون بازگشت او به تأخیر افتاد، یک گردان مأمور دستگیری او شد. او با گردان دولتی درگیر و شماری از افراد «نظام ملی» کشته شدند و دکتر حشمت دستگیر و در دادگاه نظامی در 4 اردیبهشت 1298، محکوم به اعدام شد.

نهضت جنگل و رهبران انقلاب اکتبر روسیه

جنگلی ها در دوران تزارها قیام خود را آغاز و به مخالفت با آنان پرداختند، امّا در آغاز پیروزی انقلاب اکتبر، روابط جنگلی ها با روس ها حسنه شد. پس از چندی روس ها سیاست خود را تغییر و از حمایت نهضت جنگل دست کشیده و سرانجام به آن خیانت کردند.

در 28 اردیبهشت 1299 شمسی، ارتش سرخ تحت عنوان سرکوبی به اصطلاح ضدّ انقلابیون وارد بنادر انزلی و غازیان شد. نهضت جنگل که حضور نیروهای بیگانه در خاک کشور برایش قابل تحمل نبود و حضور آنان را به زیان استقلال ایران می دید، اسماعیل آقا جنگلی خواهرزاده ی میرزا را به عنوان نماینده به دیدار فرمانده ی ارتش سرخ فرستاد. وی قبل از هر سخنی سراغ میرزا را گرفت و تمایل شدید خود را برای دیدار با او اعلام کرد. بنابراین میرزا در رأس هیأتی به انزلی رفت و در آن جا با فرمانده ی ارتش سرخ دیدار و مذاکره کرد و نسبت به چند موضوع توافق کلی حاصل شد.

اعلام حکومت جمهوری

پس از توافق جنگلی ها با روس ها، سران نهضت به رشت آمدند و در این شهر اعلام حکومت جمهوری کردند. آنان ضمن انتشار اعلامیه ای با عنوان «فریاد ملت مظلوم ایران از حلقوم فداییان جنگل» به مفاسد دستگاه حاکمه ی ایران و جنایات انگلیسی ها اشاره کردند. و در پایان نظریات خود را به شرح ذیل اعلام داشتند:

1-    جمعیت انقلاب سرخ  ایران، اصول  سلطنت را ملغی  کرده،  جمهوری را رسماً اعلام می نماید.

2-    حکومت موقت جمهوری، حفاظت جان و مال عموم اهالی را به عهده می گیرد.

3-    هر نوع معاهده و قراردادی را که قدیماً و جدیداً با هر دولتی منعقد شده است، لغو و باطل می شناسد.

4-  حکومت موقت جمهوری، همه ی اقوام بشر را یکی دانسته، تساوی حقوق درباره ی آنان قائل است و حفظ  شعایر اسلامی را از فرایض می داند.

کودتای حزب عدالت

پس از ورود ارتش سرخ به ایران، چند تن از اعضای حزب کمونیستی عدالت باکو نیز از روسیه وارد گیلان شدند. این افراد در رشت دست به تشکیل حزبی به نام «عدالت» زدند و رفته رفته، ضمن برگزاری اجتماعات و سخنرانی ها، عملاً موارد توافق شده میان جنگلی ها و روس ها را زیر پا گذاشتند و تبلیغاتی را علیه میرزا آغاز کردند. میرزا در تیر 1299، معترضانه رشت را ترک کرد و اعلام کرد تا زمانی که حزب عدالت از کارهای خلاف و حمله به اسلام و تبلیغ کمونیسم دست بر ندارد به رشت باز نخواهد گشت. به دنبال این حادثه اعضای حزب عدالت که بعضی از آنان همچون احسان الله خان و خالو قربان قبلاً از دوستان نزدیک میرزا بودند، درصدد بر آمدند کودتایی را انجام دهند که  طرح آن را قبلاًٌ ریخته بودند. نقشه ی کودتا این بود که میرزا یا باید کشته شود و یا دستگیر و از رهبری انقلاب کنار رود. میرزا که تا حدی از هدف اعضای حزب و نقشه ی خائنانه ی آنان مطلع شده بود، به جنگل رفت و در این درگیری ها بسیاری از جنگلی ها دستگیر یا کشته شدند.

شکست نهضت و شهادت میزرا کوچک خان جنگلی

پس از تسلیم خالو قربان، نیروهای دولتی وارد رشت شدند و چون مذاکرات صلح با جنگلی ها به نتیجه نرسید، نیروهای دولتی به تعقیب جنگلی ها پرداختند. برخی از نیروها متفرق، برخی تسلیم و تعدادی نیز کشته شدند. با چنین وضع سخت و دردناکی میرزا در سرمای شدید زمستان از همسرش خداحافظی کرد و در اعماق جنگل عقب نشست تا بتواند نیروهای پراکنده را در فرصت مناسب جمع آوری و سازماندهی کند. امّا در اثر سرما مرگ به سراغش می آید. روزنامه ی جنگل ارگان نهضت درباره هدف نهضت چنین نوشته است:(1)

«ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال مملکت ایرانیم. استقلال به تمام معنای کلمه، یعنی بدون اندک مداخله ی هیچ دولت اجنبی، [و طرفدار] اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلاتی دولتی، که هر چه بر سرایران آمده از فساد تشکیلات است. ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم. این است نظریات ما که تمام ایرانیان را دعوت به هم صدایی کرده، خواستار مساعدتیم.»

رهبر نهضت جنگل یک روحانی و مرد دین بود. او انقلاب جنگل و همه ی مظاهر آن را از دریچه ی اندیشه های سیاسی که از اسلام آموخته بود، می نگریست. او یک باره دست به قیام مسلحانه نزد، همه ی راه ها را آزمود و پس از یأس وارد عمل  و مردانه پا به صحنه ی کارزار نهاد.

او شاهد به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی، توسط محمد علی شاه و تحصن علما در سفارت عثمانی بود. او به امید نجات مشروطه به مجاهدین پیوست و در فتح قزوین شرکت کرد و با مشاهده ی اعمال خلاف بعضی از مجاهدین به موطن خود رشت بازگشت، اما بار دیگر به مجاهدین پیوست و در فتح تهران شرکت نمود و با قوای استبداد جنگید.

علی رغم تلاشی که در تحریف چهره ی میزرا به عمل آمده، به شهادت تاریخ، وی از مجاهدان مشروطیت و از هواداران جناح اعتدالیون مجلس و وفادار به اسلام بود. او سخت به اتحاد جهان اسلام عشق می ورزید. تاخت و تازهای خارجی در صحنه ی سیاست و اقتصاد کشور و سیاست بازی عناصر منافق و خود فروخته، وضع آشفته گیلان و بی کفایتی دولتمردان، انگیزه هایی بود که این روحانی جوان، حساس و دلسوخته را به میدان سیاست و سپس به صحنه ی کارزار کشاند.

نخست در برابر استبداد محمد علی شاه ایستاد و سپس با شخصیت های با نفوذ تماس گرفت و در آخرین مرحله از تلاش خود سلاح به دست گرفت و در برابر نیروهای بیگانه به مقاومتی جانانه پرداخت. او بارها در برابر مردم گیلان هدف از نهضت خود را احیای قوانین اسلام اعلام کرد و یادآور شد که میرزا کوچک هرگز اسلحه را از خود دور نمی کند، مگر وقتی که مطمئن باشد، افراد ایرانی از تجاوز متجاوزان بیگانه و ستمکاران داخلی مصون و از امنیت و رفاه برخوردار هستند

با خون مینویسد کم فرصتند اهل زمانه بهوش باش

 

میرزاتقی‌خان امیرکبیر صدراعظم ایران در دوره ناصرالدین‌شاه قاجار بود.


میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دورهٔ ناصرالدین شاه قاجار.نام اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می‌‌شد و عناوین و القابی که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر خواهر ناصر الدین شاه نیز شد).

محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:

خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می‌‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام می‌‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.

دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنة‌الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.

چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش می‌‌افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.

نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی می‌‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌‌شد سرکوب کرد. در نامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌‌نوشت و در جواب‌هایی که می‌‌داد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می‌‌زند.

پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.

در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌‌کردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند.

امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:

ایجاد امنیت و استقرار دولت.

تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.

ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی.

اصلاح امور قضایی.

جرح و تعدیل محاضر شرع.

تأسیس چاپارخانه.

تأسیس دارالفنون.


روزنامه وقایع اتفاقیه

بنای روزنامه وقایع اتفاقیه به سال 1267 از ارزنده ترین تأسیسات اجتماعی امیر است.

بنیانگزار روزنامه در ایران میرزا صالح شیرازی است. از شاگردانی بود که در زمان عباس میرزا برای تحصیل علوم جدید به انگلستان رفت. ضمناً به ذوق خود فن چاپ را آموخت، و از جمله کسانی است که در ایران مطبعه سنگی را تأسیس نمود. به علاوه او را پیشرو اندیشه های سیاسی جدید مغرب زمین در ایران می شناسیم. میرزا صالح نخستین روزنامه ایران را در زمان محمد شاه به سال 1252 در تهران بر پا کرد. روزنامه ای بود که ماهی یکبار با چاپ سنگی منتشر می شد، و بیش از چند سالی دوام نکرد.  

ذهن امیر درباره روزنامه و ارزش سیاسی و مدنی آن خوب روشن بود، و از روزنامه های فرنگستان آگاهی داشت. حتی خوانده بود که: در شهر فرانکفورت آلمان (امیر اساساً به دولتهای آلمانی توجه خاص داشت) باسمه کردن کاغذ اخبار که از تاریخ 1651 مسیحی.. بنا شده، الی حال مطلقاً بسته نشده، و همیشه در کار باسمه اخبار است. توجه میرزا تقی خان معطوف به دو معنی بود: یکی اطلاع یافتن دولت از اوضاع جهان، و دیگر پرورش عقلانی مردم و آشنا کردن آنها به دانش جدید و احوال دیگر کشورها.

شماره اول روزنامه وقایع اتفاقیه روز جمعه پنجم ربیع الثانی 1267 (هفتم فوریه 1851) انتشار یافت. در صفحه اول علامت شیر و خورشید ایران و عبارت "یا اسدالله الغالب" نگاشته شده بود. این شماره به عنوان "روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران" منتشر گردید. از شمارهً دوم به نام "وقایع اتفاقیه" خوانده شد. و تا ده سال بعد (1277 ه.ق.) به همین اسم نشر می شد. در این سال هنگام تصدی میرزا ابوالحسن خان غفاری کاشانی صنیع الملک، نام آن تغییر کرد و از شماره 474 به روزنامه "دولت علیه ایران" مبدل شد؛ و ضمناً به شکل روزنامه مصور درآمد. این نخستین روزنامه مصوری است که در ایران انتشار یافت. دیری نگذشت که دوباره اسم آن تغییر کرد و به روزنامه "دولتی" بدل شد. پس از آن به نام "روزنامه ایران" منتشر گردید و تا انقلاب مشروط همین اسم را حفظ کرد.

وقایع اتفاقیه روزنامه هفتگی بود، با چاپ سنگی بطبع می رسید. شیوه نگارش آن ساده و روشن و بکلی خالی از تقلید و تکلف بود. تا شماره هفدهم آن روزهای جمعه پیش از ظهر انتشار می یافت، از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روزهای پنجشنبه موکول گردید. تا شماره 656 انتشار هفتگی آن مرتب بود، از آن پس گرفتار بی نظمی شد. بهای تک شماره آن در سرتاسر ایران ده شاهی، و اشتراک سالیانه اش 24 ریال بود. چون به گوش دولت رسید که کارکنان ولایات سوای بهای روزنامه چیزی از مردم به نام"خدمتانه" گرفته اند؛ اعلام شد که قیمت آن "در کل شهرهای ممالک محروسه بدون اخراجات دیگر" همان ده شاهی است، و مطالبه کردن چیزی بیش از آن "بسیار خلاف رأی امنای دولت" است.

مدیر روزنامه، حاجی میرزا جبار ناظم المهام کنسول سابق ایران در بغداد بود. "مباشر" روزنامه "ادوارد برجیس" انگلیسی، و نویسنده آن "عبدالله ترجمه نویس" بود.  روزنامه در مطبعه حاجی عبدالمحمد استاد مطبعه چی چاپ می گردید. حیف که میرزا صالح دوست دیرین امیر درگذشته بود، وگرنه هیچ کس شایسته تر از او برای کار روزنامه نبود.  

نشر علوم جدید.

فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.

استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.

ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.

ایجاد روزنامه و انتشار کتب.

ترویج ساده نویسی و لغو القاب.

بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.

مرمت ابنیه تاریخی.

مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).

تقویت بنیه اقتصادی کشور.

ترویج صنایع جدید.

فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.

استخراج معادن.

بسط فلاحت و آبیاری.

توسعه تجارت داخلی و خارجی.

کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.

تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.

اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.

اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری می‌‌شد. با لغو یا کسر مقرری‌ها و مستمری ها، عده‌ای با وی دشمن شدند اما چون همین مستمری‌ها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن می‌‌رسید در روزگار امیر مرتباً بدانها داده می‌شد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد.

جلو بذل و بخشش‌های او را گرفت و اگر حواله‌ای از شاه می‌‌رسید جواب می‌‌نوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم می‌شود. در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ می‌‌کردند تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده کنند.

در این نامه که ملاحظه می‌شود: گاهی به خاک پای همایونی معلوم می‌شود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری می‌کند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای راحتی وجود مبارک همایونی می‌‌خواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است. می‌‌خواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند... خود فدوی دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج لازمه قشون پادشاهی می‌‌دهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت می‌‌فرمائید ... زیاده جسارت نمی‌ورزد.

دانش و فرهنگ جدید دارالفنون

اندیشه امیر در بنای دارالفنون از یک سرچشمه الهام نگرفته بود، بلکه حاصل مجموع آموخته های او بود. آکادمی و مدرسه های مختلف روسیه را دیده بود؛ در کتاب جهان نمای جدید که به ابتکار و زیر نظر خودش ترجمه و تدوین شد، شرح دارالعلمهای همه کشورهای غربی را در رشته های گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود؛ و از بنیادهای فرهنگی دنیای جدید خبر داشت.  

وجهه نظر امیر را در ایجاد دارالفنون باید بدرستی بشناسیم. ذهن امیر در اینجا در درجه اول معطوف به دانش و فن جدید بود، و بعد به علوم نظامی توجه داشت. این معنی از مطالعه تطبیقی برنامه درسهای دارالفنون، و نامه های امیر راجع به رشته تدریس استادانی که استخدام شدند، روشن می گردد.  رشته های اصلی تعلیمات دارالفنون بنحوی که او در نظر گرفته بود عبارت بودند از: پیاده نظام و فرماندهی، توپخانه، سواره نظام، مهندسی، ریاضیات، نقشه کشی، معدن شناسی، فیزیک و کیمیای فرنگی و داروسازی، طب و تشریح و جراحی، تاریخ و جغرافیا، و زبان های خارجی. مدرسه هفت شعبه داشت، و پاره ای مواد مزبور مشترک بود.  در ضمن باید دانسته شود که برای فنون نظامی دستگاه تعلیماتی جداگانه ای در خود تشکیلات لشکری تعبیه نهاد، و شعبه علوم جنگی دارالفنون مکمل آن بشمار می رفت. 

سنگ بنای دارالفنون در اوائل 1266 در زمین واقع در شمال شرقی ارک سلطنتی که پیش از آن سربازخانه بود نهاده شد. نقشه آن را میرزا رضای مهندس که از شاگردانی بود که در زمان عباس میرزا برای تحصیل به انگلستان رفته بود کشید؛ و محمدتقی خان معمارباشی دولت آن را ساخت. و شاهزاده بهرام میرزا به کار بنائی آن رسیدگی می کرد. ساختمان قسمت شرقی دارالفنون تا اواخر 1267 به انجام رسید و مورد استفاده قرار گرفت. بـقـیـه آن تا اوایــل سـال 1269 پایان یافت. چهار طرف مدرسه را پنجاه اطاق "منقش مذهب" هر کدام به طول و عرض چهار ذرع ساخته جلو آنها را ایوانهای وسیع بنا نمودند. در گوشه شمال شرقی تالار تئاتر احداث شد. در پشت دارالفنون کارخانه شمع کافوری و آزمایشگاه فیزیک و شیمی و دواسازی برپا نمودند. چاپخانه ای هم ضمیمه آن گردید، به علاوه کتابخانه و سفره خانه ای ساختند. در ورودی دارالفنون به طرف خیابان ارک "باب همایون" باز می شد؛ در کنونی آن در خیابان ناصریه به سال 1292 ساخته شد.  

امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری می‌‌کرد.

در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار می‌‌نمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحه سازی در ایران تأسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ می‌‌ساخت.

در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار می‌‌کرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تأسیس روزنامه وقایع اتفاقیه کوشش بسیار نمود.

اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی استفاده جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان در ربیع الاوّل سال 1268 توسّط حاجی علی خان حاجب الدوله کشتند اما باید دانست بقول اندیشمند فرهیخته کشورمان ارد بزرگ  : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است. و امیر کبیر هیچگاه برای انجام امور درست مملکتی پیش اجنبی سر خم نکرد و آبادی و پیشرفت کشور انگیزه واقعیش بود .

18 دی مصادف است با شهادت میرزا تقی خان امیرکبیر، ستاره بی نظیر تاریخ ایران زمین که صد و پنجاه و اندی سال پیش به عنوان صدراعظم ایران درخشید و در کمتر از سه سال و دو ماه بعد از شروع صدارتش خاموش شد. آشپززاده ای که به دلیل استعدادش مورد توجه قرار گرفت و توسط قائم مقام، والامقامی آگاه و وطن پرست شد.

میرزا تقی ‌خان فراهانی از نوادر تاریخ کشور ماست. روحیه اصلاح طلب و عشق عمیق وی به استقلال و آزادی و اقتدار ملت مسلمان ایران، زمانی به فریاد دادخواهی ملت مظلوم لبیک گفت، که می‌رفت تمامی ثروت و عزت کشور برای همیشه در کام جهنمی استعمار و استکبار جهانی بلعیده شود. زمانی که دربار فاسد پادشاهی و رجال سیاسی سر سپرده، مزدورانه و مزورانه علناً سنگ بندگی طاغوت‌های شرق و غرب را به سینه می‌زدند و بی‌شرمی و گستاخیشان به حدی رسیده بود که حتی کوششی در اختفای بندهای اسارت و یوغ بندگی و بردگی خویش نمی ‌نمودند. امیرکبیر در برابر دشمنان دین و مجریان سیاست استعماری، یک تنه قیام کرد و پوزه استکبار و عمّال داخلیش را به خاک مالید.
طی حدود یک قرن و نیم که از شهادت امیر به دست جیره‌خواران و سر سپردگان طاغوت می‌گذرد، دوست و دشمن در ستایش از این روح آزاده و شخصیت مقتدر سخن گفته‌اند. همه متفق ‌القول اعتراف کرده‌اند که �مصلحی� چنین تشنه اصلاح، �سیاستمداری� چنان شیفته استقلال و �زمامداری� چنین خیرخواه ملت، نه تنها در تاریخ دو هزار و چند ساله ایران بلکه در تاریخ جهان، کم نظیر و کمیاب است. اصلاحات داخلی در زمینه اعتلای فرهنگ، تنظیم اقتصاد و تطهیر عرصه سیاست کشور، اقدام در جهت احیای دین و بسط عدالت در سطح جامعه، مبارزاتش در جهت قطع نفوذ اجانب و استعمارگران، و حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور که طی سه سال و اندی صدارت میرزا تقی‌خان امیر کبیر انجام گرفت، همه شایسته تحسین است.

 سرگذشت امیرکبیر و اهداف اصلاحی و ضد استکباری این مرد سیاسی لایق، این مسلمان متدیّن و وظیفه شناس و ... و مصلح بزرگ دینی و اجتماعی و نقش استکبار جهانی در سرکوبی، عزل، تبعید و سرانجام شهادت وی از آن رو شایسته مطالعه و بررسی است که پرده از خیانت‌ها و جنایت‌های استعمارگران شرق و غرب در کشورهای عقب نگاه داشته شده برداشته و ما را وامی‌دارد که هر چه مصمم‌تر و با آگاهی هرچه بیشتر به دسیسه‌های استکبار جهانی پی‌ ببریم.

میرزا تقی خان امیرکبیر یا میرزا محمدتقی خان امیرکبیر، پسر مشهدی قربان هزاوه‌یی فراهانی نوه تهماسب بیک است. (مشهدی قربان طباخ اشراف آن زمان که بعدها به طور اختصاصی طباخ آشپزخانه میرزا عیسی معروف به میرزا بزرگ قائم مقام فراهانی شد). میرزا تقی خان امیرکبیر در خانواده‌ای از طبقات پایینی ملت ایران در روستای هزاوه به دنیا آمد و با حفظ این امتیاز در دامان یکی از بهترین‌ و اصیل‌ترین خاندان‌های آن روز ایران تربیت یافت و رشد کرد.

  هزاوه در دو فرسخی شمال غربی شهرستان اراک و در مجاورت فراهان زادگاه خانواده بزرگ قائم مقام قرار داشت. کربلایی محمد قربان در سلک نوکران میرزا عیسی قائم مقام بزرگ درآمد و به مقام آشپزی رسید و در زمان میرزا ابوالقاسم قائم مقام دوم و صدر اعظم محمدشاه مقام نظارت در آشپزخانه را احراز کرد و در اواخر عمر �قاپوچی� قائم مقام شد. حشر و نشر میرزا تقی خان با فرزندان خانواده قائم مقام از سویی و استعداد و دقت نظر امیرکبیر از سوی دیگر از او شخصیتی می‌سازد که نظیر آن در عصر قاجار کمتر دیده می‌شود. راه یافتن امیر کبیر به کلاس درس فرزندان قائم مقام در حالی که امثال او حق تعلیم و تعلم نداشته‌اند و تعبیراتی که قائم مقام در خصوص او به کار می‌برد، عظمت شخصیت امیرکبیر را در همان دوران طفولیت نشان می‌دهد.
امیر چون به سن رشد رسید در دستگاه قائم مقام و دستگاه محمدخان زنگنه امیر نظام، وارد خدمات دولتی شد. تحریر و نویسندگی در محضر این دو شخصیت، آغاز کار امیرکبیر است. بعد از مدتی لشکر نویسی در سال 1251 هجری قمری به شغل و لقب مستوفی نظام در لشکر آذربایجان منسوب و ملقب گردید. بعد از سمت استیفا به وزیر نظامی فرمانده کل قوا می‌رسد و بعد از مدتی با جلوس ناصرالدین شاه بر تخت، محمدتقی خان، به لقب امیرکبیری، اتابکی و نائبی درآمد. در حالی که منصب صدارت و امیر نظامی را داشت. حسادت امثال میرزا آقاخان نوری و دسایس او همراه با مهدعلیا در این هنگام علیه امیرکبیر در شاه اثری نکرد و ازدواج امیر کبیر با خواهر تنی ناصرالدین شاه یعنی عزت الدوله اوضاع را کمی به نفع امیرکبیر آرام کرد. امیرکبیر سرگرم اصلاحات کلی شد در حالی که مملکت سخت گرفتار طغیان ناشی از هرج و مرج اواخر دوران محمدشاه بود.
  از مهمترین اقدامات وی می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: رسیدگی به وضعیت مشوش ارتش، اصلاح امور مالیاتی، ختم غائله خراسان و قلع و قمع کردن حسین خان سالار و پیروان میرزا علی محمد شیرازی، ختم قائله مازندران که سنگر و پناهگاه با بیان به سرکردگی ملاحسین شیرویه‌یی و ملاحمدعلی قدوسی بود. برافراشتن بیرق ایران در ممالک خارجه، تأسیس مدرسه دارالفنون، ایجاد روزنامه وقایع اتفاقیه در پنجم ربیع‌الثانی 1267 هـ.ق که بعدها با عناوین روزنامه دولتی ایران و روزنامه دولت علیه ایران و روزنامه ایران منتشر می‌شد، ایجاد چاپارخانه منظم، ساختن محلی برای توپ توپچیان به نام میدان توپخانه، منع رشوه و تأسیس کارخانه‌های مختلفی چون بلورسازی، چلواربافی، ماهوت بافی، اسلحه سازی، توپ ریزی و غیره.
  آنچه همواره نام امیر کبیر را در نهضت علم و دانش ماندگار خواهد کرد، همانا تأسیس مدرسه دارالفنون به سبک جدید و استخدام معلمین و استادان خارجی است که در کنار آنها اساتید برجسته ایران هم بودند و تدریس می‌کردند. گرچه بعد از تأسیس این مدرسه آنچه امیرکبیر در زمان حیاتش در نظر داشت متحقق نشد و حسودان امیرکبیر چون میرزا آقاخان نوری سلطه و نفوذ یافتند و اغراض و امیالشان را در این امر مهم دخالت دادند، از جمله بردن صد نفر شاگرد از شاهزادگان به نزد ناصرالدین شاه تا در این مدرسه تعلیم یابند. افسوس که یک روز پس از عزل امیرکبیر، معلمان فرنگی وارد تهران می‌شوند و گویی او را در حال توقیف ملاقات می‌کنند. میرزا آقاخان نوری با وجود آمدن معلمان از فرنگ، هنوز سعی در تعطیلی دارالفنون دارد که ناصرالدین شاه مخالفت می‌کند.
  سرانجام دشمنی امثال آقاخان نوری و مهدعلیا و... و نادانی ناصرالدین شاه باعث شد تا در 20 محرم 1268 هجری قمری، امیرکبیر از صدارت معزول شود و در 25 محرم از امارت نظام و از تمام مشاغل دولتی برکنار و چند روز بعد به کاشان تبعید شود. سرانجام به فرمان نامرد روزگار ناصرالدین شاه به دست نالایقی چون حاج علیخان مراغه‌یی معروف به حاجب‌الدوله به طرز فیجعی در حمام فین کاشان به لقاء حق برسد. روحش شاد.



"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


روزى که امیرکبیر به شدت گریست
 سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.

امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.


مأموریت های سیاسی ، مأموریت روسیه و ایروان

میرزا تقی خان از زمانی که منشی دستگاه قائم مقام بود تا وقتی که به صدارت رسید، به سه مأموریت سیاسی رفت. به روسیه، ایروان و به عثمانی. این سفرها از نظر ماهیت و مقام و مسئولیت او بکلی متفاوت بودند. در سفر روسیه که همراه خسرو میرزا رفت (45-1244) جوان بیست و دو ساله و در زمره دبیران بود. نه سال بعد که با ناصرالدین میرزای ولیعهد، برای ملاقات تزار روس روانه ایروان شد (1253) وزارت نظام آذربایجان را برعهده داشت. پس از شش سال که به سفارت فوق العاده ارزنةالروم برگزیده شد، با مقام وزارت، به نمایندگی مختار دولت در آن کنفرانس (63-1259) شرکت جست. 

باغ فین کاشان، خاطره شهادت امیرکبیر را در دل دارد

تهران ، خبرگزاری جمهوری اسلامی ‪۲۱/۱۰/۸۷‬


کاشان - باغ فین کاشان خاطره شهادت مظلومانه میرزا تقی خان امیرکبیر، ستاره بی‌نظیر تاریخ بیش از یکصد و پنجاه ساله ایران را در روز ‪ ۲۰‬دی ماه سال ‪ ۱۲۶۸‬هجری قمری در دل دارد.

به گزارش ایرنا ، باغ فین کاشان ، باغی سنتی و تاریخی با وسعت ‪ ۲۵‬هزار مترمربع ، با فضایی سرسبز و دلنواز با آبی روان و حوض‌ها و فواره‌های زیبا ، اما با خاطری غمبار از شهادت امیر ، در شش کیلومتری جنوب کاشان و دو کیلومتری شرق تپه‌های تاریخی سیلک واقع شده است.

مورخان درباره قدمت این باغ می‌نویسند: تاریخ دقیق احداث این باغ مشخص نیست و ولی می‌توان گفت چشمه این باغ از آغاز اسلام وجود داشته است.

قدیمی‌ترین منبع تاریخی قدمت بنای اولیه این باغ را به زمان عمرو بن لیث صفاری در سال ‪ ۲۵۶‬هجری ری بیان کرده و پس از آن ساخت بناهای شاهانه فین به پادشاهان آل بویه نسبت داده شده و این بناها در عهد ایلخانان مغول تکمیل شده است.

باغ فین که یکی از زیباترین باغهای سنتی ایران و بلکه در پاره‌ای جهات از باغهای زیبای جهان محسوب می‌شود، درست ‪ ۱۵۵‬سال فاجعه دردناک و غمبار قتل بزرگمردی از تبار نیکان را در دل دارد.

پولاک در سفر نامه خود به کاشان بیشتر از فاجعه غم بار قتل امیرکبیر در باغ فین سخن به میان آورده و می‌نویسد: سروهای این باغ تا بخواهید رشد می کند، این باغ به علت قتل صدراعظم مقتدر ایران میرزا تقی خان که در آنجا رخ داد ، شهرت دارد و دارای درختان تناور و جوبهای آب صاف نشاط بخشی است که در همه باغ کشیده شده است ، هیچ سیاحی نباید فرصت دیدن حمامی را که امیر در آن به قتل رسیده از دست بدهد.

در گوشه این باغ زیبا در کنار موزه‌ای غنی ، در ضلع شرقی آن حمام فین واقع شده که امیر در آن رگانش به دسیسه دشمنان، بریده شد و به ناحق به شهادت رسید.

هنرمندان وعلاقه مندان به حفظ و گستره فرهنگ و تاریخ ، با ساخت نمونک‌های امیر ، جامه دار و دلاک حمام و غیره با هدف نقل تاریخ و بازآفرینی این صحنه غمبار ، تلاش کرده‌اند تا مظلومیت امیر را به بازدیدکنندگان و گردشگران انتقال دهند.

هر ساله هزاران گردشگر با سفر به کاشان از باغ فین بویژه حمام امیرکبیر آن دیدن می‌کنند و خاطره غمبار صدر اعظم مقتدر ایران را مرور می‌کنند.

مظلومیت انسانی آزاده و صدر اعظمی مقتدر که برغم دشمنی و دسیسه استعمار گران توانست ، کمتر از سه سال و دو ماه از عمر صدارت خود منشا خدمات فراوان و تحولات سرنوشت ساز به ایران باشد.

بی شک از میرزا تقی خان امیر کبیر باید به عنوان متدینی وطن پرست و اصلاح طلبی سیاستمدار نام برد که سودای به جز خدمت به کشور و مردم نداشت.

او یک تنه توانست در مقابل دسیسه‌ها ی استعمار بایستد و در نهایت با تاسی از مولای خود حضرت علی (ع) خون خود را فدای آرمانهای بلند خود کند.

امیر کبیر در کنار دهها اقدام نو و خیر خواهانه خود برای نجات کشور از تکه تکه شدن به دست اجانب و استعماگران رشادتهای فراوانی از خود نشان داد و بحق برای استقلال و تمامیت ارضی کشور جوانمردانه جنگید.

او امیر و زمامداری تشنه خدمت و شایسته تحسین است که باید ، نام و خدمات او همواره در تاریخ ایران بدرخشد.

این که چرا ناصرالدین شاه ، امیر را به کاشان تبعید کرد ، جای سووال و بررسی دارد و برخی دلیل این تصمیم شاه را وجود باغ زیبای فین و حکومت شاهزادگان قاجاری بر این خطه می‌دانند.

میرزا تقی خان امیر کبیر که نام اصلی او محمد تقی است در سال ‪ ۱۳۲۲‬هجری قمری در روستای هزاوه در دو فرسخی شمال غربی شهرستان اراک به دنیا آمد.

کاوه حسابی یکی از نویسندگان درباره این مرد بزرگ می‌نویسد: میرزا تقی خان امیر کبیر، صدراعظم مشهور دوره؟ ناصرالدین شاه قاجار.نام اصلی او محمد تقی بوده، که بعدها تقی گفته می‌شد ، به لحاظ لیاقتی که از خود نشان داد، توانست عناوین و القابی همچون کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان- مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم( شوهر خواهر ناصرالدین شاه )را بدست آورد.

محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار گرفت و بعدها در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ میرزا تقی خان چنین نوشته:
خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.

در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در ایران رخ داده بود، انجام می‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر به روسیه به موسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم است.

دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنه الروم برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا آغاسی قرار گرفت.

چون محمد شاه فوت کرد ، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش می افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط ‪ ۱۶‬سال داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده کرد.

نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان گردنکشی می‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌شد سرکوب کرد. در نامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌نوشت و در جواب‌هایی که می‌داد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می‌زند.

پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را آرام ساخت و در همه مناطق عشیره‌نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.

در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌کردند به هیچ اقدام خلافی دست نزدند.

امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود ، همچون ایجاد امنیت و استقرار دولت، تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی، ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی، اصلاح امور قضایی، جرح و تعدیل محاضر شرع.تاسیس چاپارخانه، تاسیس دارالفنون، فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات ، ایجاد روزنامه و انتشار کتب ، ترویج ساده نویسی و لغو القاب، بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله، مرمت ابنیه تاریخی، مبارزه با فساد و ارتشاء ، ترویج صنایع جدید، استخراج معادن، بسط فلاحت و آبیاری، توسعه تجارت داخلی و خارجی، کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور، تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی و اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه از جمله خدمات ارزشمند امیر کبیر است.

اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی استفاده جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی دسیسه و دشمنی افرادی فرصت طلب و نوکر استعمار همچون آقاخان نوری و مهدعلیا و کوته بینی و نادانی ناصرالدین شاه موجب شد تا در ‪ ۲۰‬محرم ‪ ۱۲۶۸‬هجری قمری، امیرکبیر از صدارت معزول شود سر انجام به فرمان ناصرالدین شاه و به دست نالایقی چون حاج علیخان مراغه یی معروف به حاجب الدوله به طرز فیجعی در حمام فین کاشان به شهادت رسید

میرزا بزرک

قائم مقام فراهانی کیست؟


قائم مقام که ذاتاً مردی بینا و مغرور بود و با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می‌کرد، پس از یک سال وزارت در اثر تفتین بدخواهان به اتهام دوستی روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند........


فراهانی

میرزا ابوالقاسم فراهانی فرزند سیدالوزراء میرزا عیسی معروف به میرزا بزرگ از سادات حسینی و از مردم هزاره فراهان از توابع اراک بود. در سال 1193 ه.ق به دنیا آمد و زیر نظر پدر دانشمند خود تربیت یافت و علوم متداوله زمان را آموخت. در آغاز جوانی به خدمت دولت درآمد و مدتها در تهران کارهای پدر را انجام می‌داد. سپس به تبریز نزد پدرش، که وزیر آذربایجان بود، رفت و چندی در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفرهای جنگی با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزید، پیشکاری شاهزاده را به عهده گرفت و نظم و نظامی را که پدرش میرزا بزرگ آغاز کرده بود و تعقیب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگلیسی سپاهیان ایران را منظم کرد و در بسیاری از جنگهای ایران و روس شرکت داشت.

در سال 1237 ه.ق پدرش میرزا بزرگ قائم مقام در گذشت و بین دو پسرش، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی، بر سر جانشینی پدر نزاع افتاد و حاجی میرزا آقاسی به حمایت میرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتیجه نرسید و سرانجام میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نایل آمد و لقب سیدالوزراء و قائم مقام یافت و به وزارت نایب السلطنه ولیعهد ایران رسید و از همین تاریخ بود که اختلاف حاجی میرزا آقاسی و قائم مقام و همچنین اختلاف «بزیمکی» (خودی) و «اوزگه» (بیگانه) به وجود آمد.

قائم مقام که ذاتاً مردی بینا بود و با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می‌کرد، پس از یک سال وزارت در اثر تفتین بدخواهان به اتهام دوستی روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند. اما پس از سه سال معزولی و خانه نشینی، در سال 1241 ه.ق دوباره به پیشکاری آذربایجان و وزارت نایب السلطنه منصوب شد.

قائم مقام مردی فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه «یک دیپلمات صحیح و با معنی ایرانی»بود.

قائم مقام نثر فارسی را که درآن زمان پر از مبالغه و تملق و عبارت‌پردازی‌های عربیِ مسجع، پیچیده و دور از ذهن بود و روز به روز در فرمان‌ها و مراسلات رو به انحطاط می‌رفت به نثر فصیح و روان برگردانید

زندگی سیاسی

میرزا ابوالقاسم سپس به تبریز نزد پدرش، که وزیر آذربایجان بود، رفت. چندی در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفرهای جنگی با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزید، پیشکاری شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامی را که پدرش میرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقیب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگلیسی سپاهیان ایران را منظم کرد و در بسیاری از جنگهای ایران و روس شرکت داشت.

در سال 1237هجری قمری پدرش میرزا بزرگ قائم مقام درگذشت و بین دو پسرش، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی، بر سر جانشینی پدر نزاع افتاد و حاجی میرزا آقاسی به حمایت میرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتیجه نرسید و سرانجام میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نائل آمد و لقب «سیدالوزراء» و «قائم‌مقام» یافت و به وزارت نایب‌السلطنه ولیعهد ایران رسید و از همین تاریخ بود که اختلاف حاجی میرزا آقاسی و قائم مقام به وجود آمد. قائم مقام که ذاتا مردی بینا و مغرور بود با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می‌کرد، پس از یکسال وزارت در اثر تـفقین بدخواهان به اتهام دوستی با روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند.

فراهانی

اما پس از سه سال معزولی و خانه نشینی، در سال 1241 هجری قمری دوباره به پیشکاری آذربایجان و وزارت نایب‌السلطنه منصوب شد. در سال 1242هجری قمری فتحعلی شاه به آذربایجان رفت و مجلسی از رجال و اعیان و روحانیون و سرداران و سران ایلات و عشایر ترتیب داد، تا درباره صلح یا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در این مجلس تـقریبا عقیده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائم مقام بر خلاف عقیده همه با مقایسه نیروی مالی و نظامی طرفین، اظهار داشت که ناچار باید با روسها از در صلح درآمد. این نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه‌ای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روسها متهم کردند.

پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد. جنگ با روس ادامه یافت و به شکست ایران انجامید؛ تا در ماه ربیع الثانی سال 1243 هجری قمری برابر با نوامبر 1827 میلادی قوای روس به فرماندهی گراف پاسکوویچ تا تبریز راند. شاه قائم مقام را از خراسان خواست و دلجویی کرد و با دستورهای لازم و اختیار نامه عقد صلح به نام ولیعهد، به تبریز روانه نمود.

میرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جدیت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تزار را حامی خانواده عباس میرزا ساخت و پادشاهی را با وجود برادران بزرگ و مقـتدر دیگر در فرزندان او مستـقر کرد.

ادبیات

قائم مقام نثر فارسی را که درآن زمان پر از مبالغه و تملق و عبارت‌پردازی‌های عربیِ مسجع، پیچیده و دور از ذهن بود و روز به روز در فرمان‌ها و مراسلات رو به انحطاط می‌رفت به نثر فصیح و روان برگردانید و پس از او بسیاری از منشیان دوره قاجار سبک او را تقلید کرده و به روش او به نگارش پرداختند. او در شعر نیز استعداد شگفت‌آور داشت اما اثر جاویدان او منشآت اوست.

قائم مقام مردی فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه «یک دیپلمات صحیح و با معنی ایرانی»بود

مجموعه رسائل و منشآت قائم مقام، که حاوی چند رساله و نامه‌های دوستانه و عهد نامه‌ها و وقفنامه‌هاست و محمود خان مـلک الشعراء مقدمه‌ای بر آن نوشته، به اهـتمام شاهزاده فرهاد میرزا در سال 1280 هجری قمری در تهران چاپ شده‌است

میرزا ابوالقاسم خان فراهانی قائممقام و صدارت مرحوم فتحعلی شاه قاجار در شهر ری در مقبره مرحوم ابوالفتوح رازی صاحب تفسیر معروف مدفون میباشد.

دانلود بچه های البرز از معین

دانلود بچه های البرز از معین 

 

دانلود

برداشت از داستان حسنک وزیر

این بار، بهتر دیدیم، تغییر ذائقه بدهیم، یعنی به جای نقل قسمتی از کلاسیک‌کاران ما و بعد افزودن توضیح و تفسیر متن آمده، برای لذت بیشتر شما عزیزان ـ بخصوص جوان‌ترها ـ متن و توضیح و تفسیر را با هم بیاوریم، این کار برای ارتباط بیشتر با متون کلاسیک و البته آزمایشی و درک و لذت بیشتر شماست. پس، برداشتی از داستان حسنک وزیر را آورده‌ایم از تاریخ بیهقی و البته به متن بر دار کردن حسنک، کمتر از همیشه ناخنک زده‌ایم. این کار آشنایی شما را با تاریخ بیهقی، بیشتر می‌کند و پیش‌درآمدی است تا بعد بتوانیم از کار درخشان بیهقی نمونه بیاوریم که درک و دریافتش آسان‌تر شود.

شهیدان وادی تاریخ ما بسیارند آنچنان بسیار، که بیشتر صفحه‌های تاریخ اجتماعی و سیاسی جهان، سیاه می‌زند و بوی خون تازه می‌دهد، از سقراط و شوکرانش بگیر تا شیخ احمد روحی و دو یار موافق‌اش که زیر درخت نسترن گردنشان را زدند، حکایت کشتن قائم مقام فراهانی و امیرکبیر مشهورتر از آن است که گفتنی باشد. یکی از این کشتن‌های ناجوانمردانه، قصه‌ی بر دار کردن حسنک وزیر است که با نثر عمیق و هنرمندانه‌ی «ابوالفضل بیهقی» در تاریخ بیهقی (مسعودی) جان گرفته و به واقع تصاویر جذاب و سینمایی این دارزدن، فجایعی را آشکار می‌کند که سلاطین ضد مردمی و انسانیت، برای حفظ دوروزه‌ی حطام دنیوی، بارها انجام داده‌اند اما نگذاشته‌اند نویسنده و شاعری آن را برای مردم نقل نماید و بازسازی کند. اگر ابوالفضل بیهقی، جانب حقیقت را می‌گیرد و قصه‌ی کشتن حسنک را می‌نویسد خودش هم مورد بی‌مهری و دشمنی حکمران و اطرافیانش قرار می‌گیرد. به بهانه‌ای مسخره، نویسنده را به زندان می‌اندازند و مهمتر از این، بعد از مرگ استادش ـ ابونصر مشکان ـ هیچ‌کس مثل خود ابوالفضل بیهقی که گویا آن وقت ۴۸ سال داشته، لیاقت جانشینی بونصر را نداشته، اما به بهانه‌ی جوان بودن و تازه‌کار بودن، ریاست دیوان مراسلات و کتابت را به آدمی از سلک خودشان می‌سپارند (جالب توجه اینکه مرد ۴۸ سال داشته و چندان جوان به حساب نمی‌آمده و مهمتر از این نکته، بیست سالی می‌شده که بیهقی شاگردی بونصر را داشته بوده، پس تازه‌کار هم نبوده است) و شاید به جرم حقیقت‌خواهی و عدالت‌طلبی نویسنده باشد که از سی جلد تاریخ مسعودی، فقط هزار صفحه‌اش به ما رسیده و بقیه‌ی این تاریخ معتبر را اراذل و اوباش و عمله اکره‌های شاهی، از بین برده‌اند. هرچند در همین هزار صفحه، بارها با درخشش حقیقت در نثر بیهقی روبروییم ـ که کشت و کشتار برمکیان اصلاح‌طلب یکی از این درخشش‌ها است. اینک به کشتن حسنک وزیر در تاریخ بیهقی اشاره می‌کنیم.

حسنک، اهل نیشابور است، از خانواده‌ی معتبر میکائیلی، به دوران سلطان محمود وزیر است و گویا بیشتر از درباریان دیگر، دل با مردم ـ مخصوصاً نیشابوریان دارد ـ در دوران وزارتش چنانکه عادت زشت حکومتگران و اطرافیانشان بوده، پیشرفتش مورد حسادت دیگرانی قرار می‌گیرد، که لابد پست و مقامی نداشته‌اند، یا خود را لایق پست و مقام بهتری، مثلاً وزارت، به جای حسنک می‌دانسته‌اند و چون می‌دانند محمود به حسنک علاقه دارد و دسایس فتنه‌گران و حسودان را به جد نمی‌گیرد، مستقیماً نزد خلیفه تفتین می‌کنند که حسنک قرمطی است (یعنی شیعه است) خلیفه نامه‌ای به محمود می‌نویسد که شنیده‌ایم وزیرت قرمطی است و... اما محمود خوفی از خلیفه ندارد، پس به کاتب می‌گوید: باید به این خلیفه‌ی خرفت‌شده نوشت که من خود انگشت کرده‌ام در عالم و قرمطی می‌جویم و بر دار می‌کنم، چگونه ممکن است وزیرم قرمطی باشد؟. (فخر محمود را می‌بینید؟ به شیعه‌کشی خود چه افتخاری می‌کند؟) و مسئله مسکوت می‌ماند. البته حسنک در سفری به مصر نزد خلیفه‌ی فاطمی مصر رفته و گویا از خلیفه‌ی مصری خلعتی هم گرفته است. اما قضیه با قلدری محمود فیصله می‌یابد، اما آتشی می‌شود و زیر خاکستر فتنه‌اندوزان می‌ماند. بعد از محمود، میان دو پسرش مسعود و محمد جنگ درمی‌گیرد و حسنک از بخت بد، طرف محمد را می‌گیرد، حتا مسعود برایش پیغام می‌فرستد که محمد را رها کن و با ما باش تا قدر بینی و در وزارتت ابقا گردی. اما حسنک اهل دودوزه‌بازی سیاسی نیست، دل و زبانش یکی است، نه مثل بسیاری از اعاظم وقت که ظاهراً با محمد بودند اما درخفا به مسعود لبیک گفته بودند و با او مکاتبه‌ها داشتند (و یکی ازعلل شکست محمد، غیر از بی‌عرضگی خود او، وجود همین دارنده‌های دکان‌های دو در بود) اما حسنک؟ آدمی است که نمی‌تواند هر سمت که باد می‌آید به همان سمت خرمن به باد بدهد، چون حقیقت و راستی را باور دارد، جواب پیغام مسعود را قدری درشت می‌دهد: که من با محمد بیعت کرده‌ام و به بیعتم احترام می‌گذارم، اگر تو سلطان شدی، حسنک را بر دار کن! (که تو را لبیک نگفته است) بخت نابسامان مسعود پیروز می‌شود. حالا می‌تواند بدون دوز و کلک حسنک را بکشد، اما حاکمان ستمکار هیچ‌گاه روراست نیستند، به جای اینکه بی‌دروغ و فریب کار کنند، ریا می‌ورزند و دروغ را راست وانمود می‌کنند. حسنک را می‌کشد، اما پیش از کشتن برایش پیغام می‌فرستد که: تو گفتی اگر شاه بشوم، تو را به دار بزنم، اما من طالب مرگ تو نیستم، ولی خلیفه از بغداد پیک فرستاده است که حسنک قرمطی را باید بردار کنی تا من‌بعد کسی جرئت نکند از خلیفه‌ی مصر خلعت بگیرد! درصورتی‌که شاید خلیفه حسنک را فراموش کرده بود و در این مورد پیغامی هم نفرستاده بود. یعنی مثل اکثر حاکمان ستمگر دروغزن، مسعود می‌کشد اما به پای دیگری می‌نویسد. به نگاه ابوالفضل بیهقی برگردیم و ببینیم چقدر به حقیقت ارج می‌نهد، می‌نویسد: «از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌ای افتاده و خواجه بوسهل زوزنی، چند سال است تا گذشته شده است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار (یعنی در قیامت خود او جواب کارهایش را باید بدهد) و ما را با آن کار نیست ـ هرچند مرا از وی بد آمد ـ به هیچ حال، چه عمر من به شست و پنج آمده و بر اثر وی بباید رفت.» (چقدر منطقی؟ از بوسهل به بیهقی بدی‌ها رسیده است، اما مثل خاله‌زنک‌ها پشت سر مرده بد نمی‌گوید، چون عقیده دارد اگر حرف بزند در آن دنیا گرفتار می‌شود. یعنی مرگ را مثل رگ گردن به خود نزدیک می‌داند ـ که مؤمن واقعی جز این نیست.) اما به دو نکته‌ی دیگر اشاره کنم و فعلاً حرف را تمام نمایم، مسعود تنها جان حسنک را نمی‌گیرد، به بازماندگانش هم ستم می‌کند. یعنی پیش از کشتن اموال مرد را در روز روشن و برابر چشم بسیاری، می‌دزدد و مضحک اینکه کلاه شرعی بر این چپاول خود می‌گذارد، از قول بیهقی بخوانیم: ـ «و دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضیاع حسنک را به‌جمله از جهت سلطان و یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سیم که معین کرده بودند بستد و آن کسان گواهی نبشتند، و حاکم سجل کرد در مجلس و دیگر قضات نیز، علی الرسم فی امثالها.» (دقت می‌کنید؟ سیم را معین کرده بودند، یعنی خود مسعود یا طرفدارانش و بعد: علی الرسم فی امثالها، یعنی طبق رسم همیشه‌ای که در چنین مواردی هست، یعنی مال مردم را به میل و قیمت خودخواسته می‌گرفته‌اند و...) یا پای دار وقتی به مردم تماشاچی می‌گویند: سنگ بزنید، کسی سنگ نمی‌زند و همه گریه می‌کنند، اوباش و اراذل را پول می‌دهند که سنگ بزنند (تا بگویند مردم چنان از حسنک متنفر بودند که بدون احساس ناراحتی او را سنگسار کردند و مسلم این دوز و کلک‌ها، از ترس طغیان و شورش مردم صورت می‌گرفت.) برای همین مجبور به حفظ ظواهر بودند. مثلاً وانمود می‌کنند که سر حسنک را خلیفه خواسته است و باید برای او سر را به بغداد بفرستند. اما بیهقی فاش می‌کند بوسهل برای فرونشاندن و ارضای آن‌همه نفرت جهنمی خود، سر حسنک را در طشتی سرپوشیده وسط مهمانان خود می‌نهد و می‌گوید: نوباوه‌ای است، از آن باید میل کنید، یعنی میوه‌ای است نوبرانه و چون سرپوش را برمی‌دارند درمی‌یابند سر حسنک است! و بیهقی می‌نویسد: چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیر شدیم و من از حال بشدم (تحیر ندارد؟ چگونه آدمی از ابلیس شرورتر می‌شود؟ یا حرف برتولت برشت درست درنمی‌آید که: می‌توانند تا فردا، از تو جلادی بسازند؟)

نکته‌ی آخر، ظرفیت زنی است که آزاده‌مردی چون حسنک را زائیده و بزرگ کرده، از نگاه بیهقی بنگریم: «و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند چنان‌که پای‌هایش همه فروتراشید و خشک شد... و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دوسه ماه ازو این حدیث نهان داشتند، چون بشنید جزعی نکرد چنان‌که زنان بکنند، بلکه بگریست به درد چنان که حاضران از درد وی خون گریستند، پس گفت: بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود، آن جهان»
چون مادر حسنک نیز مثل ما اعتقاد داشت «آنان که در راه خدا کشته می‌شوند، نزد خدای خود زنده‌اند و از جانب او روزی می‌خورند.»

(تمام قسمت‌هایی که از تاریخ بیهقی نقل شده، از «تاریخ بیهقی» تصحیح «دکتر علی‌اکبر فیاض» برداشت شده است.)

این مطلب را بخوانید چون تاریخ تکرار می شود


داستان بر دار کردنِ حسنک وزیر

ابوالفضل محمدبن‌حسین بیهقی


به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی


           فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حالِ بر دار کردن این مرد، و پس به شرح قصه شد[1]. امروز که من این قصه آغاز می‌‌کنم، در ذی‌الحجة سنة خمسین و اربعمائه[2]، در فرّح روزگار سلطان معظّم، ابوشجاع فرخزاد بن ناصر دین‌الله، اَطالَ‌اللهُ بقائَه، از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌‌ای افتاده، و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است، و به پاسخِ آن که از وی رفت گرفتار[3]. و ما را با آن کار نیست ـ هرچند مرا از وی بد آمد ـ به هیچ‌حال. چه، عمر من به شصت و پنج آمده، و بر اثر وی می‌‌بباید رفت و در تاریخی که می‌‌کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تربُّدی کشد، و خوانندگان این تصنیف گویند:«شرم باد این پیر را!» بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.


          این بوسهل مردی امام‌زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود. اما شرارت و زَعارتی در طبع وی مؤکّد شده ـ و لا تَبدیلَ لِخَلقِ‌الله ـ و با آن شرارت، دل‌سوزی نداشت، و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری حشم گرفتی و آن چاکر را لَت زدی و فروگرفتی، این مرد از کرانه بجَستی و فرصتی جُستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و آنگاه لاف زدی که فلان را من گرفتم ـ و اگر کرد، دید و چشید ـ و خردمندان دانستندی که نه‌چنان است، و سری می‌‌جنبانیدندی و پوشیده خنده می‌‌زدندی که وی گزافگوی است. جز استادم[4] که وی را[5] فرو نتوانست برد، با آن‌ همه حیلت که در باب وی ساخت. از آن[6] در باب وی به کام نتوانست رسید، که قضای ایزد با تضریب‌های وی موافقت و مساعدت نکرد، و دیگر که بونصر مردی بود عاقبت‌نگر، در روزگار امیر محمود، رضی‌الله عنه، بی‌آن‌که مخدوم خود را خیانتی کرد[7]، دل این مسعود را، رحمه‌الله‌علیه، نگاه داشت به همه چیزها، که دانست تخت مُلک پس از پدر وی را خواهد بود. و حال حسنک دیگر بود[8]، که بر هوای امیر محمد و نگاهداشتِ دل و فرمان محمود، این خداوندزاده را[9] بیازرد و چیزها کرد و گفت که اَکفاء آن را احتمال نکنند تا به پادشاه چه رسد. همچنان‌که جعفر برمکی و این طبقه وزیری کردند به روزگار هارون‌الرشید، و عاقبتِ کار ایشان همان بود که از آنِ این وزیر آمد. و چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان، که مُحال است روباهان را با شیران چخیدن. و بوسهل، با جاه و نعمت و مردمش، در جنب امیر حسنک یک قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند[10] ـ اما چون تعدّی‌ها رفت از وی ـ که پیش از این در تاریخ بیاورده‌ام، یکی آن بود که عبدوس را گفت:«امیرت را بگوی که من آن‌چه کنم به فرمان خداوند خود می‌کنم، اگر وقتی تخت مُلک به تو رسد حسنک را بر دار باید کرد.» ـ لاجرم چون سلطان پادشاه شد، این مرد بر مرکب چوبین نشست. و بوسهل و غیر بوسهل در این کیسنتد[11]، که حسنک عاقبتِ تهور و تهدّی خود کشید. و پادشاه به هیچ حال بر سه چیز اغضا نکند: الَخلَلُ فی‌المُلکِ و افشاءُ السِّرِّ و التَعَّرُّضُ لِلعِرضِ و نَعوذَ باللهِ منَالخِذلانِ.


          چون حسنک را از بُست به هرات آوردند بوسهل زوزنی او را به علی رایض، چاکر خویش، سپرد؛ و رسید بدو از انواع استخفاف آن‌چه رسید؛ که چون بازجُستی نبود کار و حال او را، انتقام‌ها و تشفّی‌ها رفت و بدان سبب مردمان زبان بر بوسهل دراز کردند که: زده و افتاده را توان زد، مرد آن است که ـ گفته‌اند ـ العَفو عِندَالقُدرَهِ به کارتواند آور. قالَ‌اللهُ، تعالی، عَزَّ ذِکرُه، و قولهُ الحقّ:«الکاظمین‌الغیظَ و العافینَ عَنِ النّاسِ و اللهُ یحبُّ المُحسنینَ.»


          و چون امیر مسعود، رضی‌الله عنه، از هرات قصد بلخ کرد، علی رایض حسنک را به بند می‌‌برد و اسخفاف می‌‌کرد و تشفبی و تعصّب[12] و انتقام می‌‌بود. هرچند می‌‌شنودم از علی ـ پوشیده وقتی مرا گفت ـ که «از هرچه بوسهل مثال داد، از کردارِ زشت در باب این مرد، از دَه یکی کرده آمدی و بسیار محابا رفتی.» و به بلخ در ایستاد[13] و در امیر دمید که ناچار حسنک را بر دار باید کرد. و امیر بس حلیم و کریم بود. و معتمد عبدوس گفت ـ روزی پس از مرگ حسنک ـ ازاستادم شنودم که «امیر، بوسهل را گفتی:«حُجتی و عذری باید کشتن این مرد را.» بوسهل گفت:«حجت بزرگ‌تر که مرد قرمطی[14] است و خلعت مصریان استد تا امیرالمؤمنین القادربالله بیازرد و نامه از امیر محمود باز گرفت[15] و اکنون پیوسته از این می‌ گوید! و خداوند یاد دارد که به نشابور، رسول خلیفه آمد و لوا و خلعت آورد و منشور و پیغام در این باب بر چه جمله بود. فرمان خلیفه در این باب نگاه باید داشت.» امیر گفت:«تا در این معنی بیندیشم.»


          پس از این هم استادم حکایت کرد از عبدوس ـ که با بوسهل سخت بد بود[16] ـ که «چون بوسهل در این باب بسیار بگفت، یک روز خواجه احمدِ حسن را، چون از بار باز می‌‌گشت، امیر گفت[17] که خواجه تنها به طارم بنشیند[18]، که سوی او پیغامی است بر زبان عبدوس. و خواجه به طارم رفت و امیر، رضی‌الله عنه، مرا[19] بخواند، و گفت:«خواجه احمد را بگوی که حال حسنک بر تو پوشیده نیست، که به روزگار پدرم چند درد در دل ما آورده است، و چون پدر ما گذشته شد چه قصدها کرد بزرگ[20]، در روزگار برادرم، و لیکن بِنَرفتش[21] و چون خدای، عزّ و جل، بدان آسانی تخت و ملک را به ما داد، اختیار آن است که عذر گناهان بپذیریم و به گذشته مشغول نشویم. اما در اعتقاد این مرد سخن می‌‌گویند، بدان‌که خلعت مصریان بستد به‌رغم خلیفه، و امیرالمؤمنین[22] بیازرد و مکاتبت از پدرم بگسست و می‌‌گویند رسول را به نشابور آمده بود و عهد و لوا و خلعت آورده، پیغام داده بود که حسنک قرمطی است، وی را بر دار باید کرد. و ما این به نشابور شنیده بودیم و نیکو یاد نیست. خواجه اندر این چه ببیند و چه‌گوید» چون پیغام بگزاردم خواجه دیری اندیشید پس مرا گفت:«بوسهل زوزنی را با حسنک چه افتاده است که چنین مبالغت‌ها در ریختن خون او گرفته است؟» گفتم:«نیکو نتوانم دانست، این مقدار شنوده‌ام که یک روز یه سرای حسنک شده بود، به روزگار وزارتش، پیاده و به دُرّاعه. پرده‌داری بر وی اسخفاف کرده بود و وی را بینداخته.» پس گفت:«خداوند را بگوی که در آن وقت که من به قلعتِ کالَنجَر بودم باز داشته، و قصد جان من کردند، و خدای، عزّ و جل، نگاه داشت، نذرها کردم و سوگندان خوردم که در خونِ کس، حق و ناحق، سخن نگویم. بدان‌وقت که حسنک از حج به بلخ آمد و ما قصد ماوراءالنهر کردیم و با قدرخان دیدار کردیم، پس از بازگشتن به غزنین ما را بنشاندند و معلوم نه که در باب حسنک چه رفت[23] و امیر ماضی به خلیفه سخن بر چه روی گفت. بونصر مشکان خبرهای حقیقت دارد، از وی بازپرسید. و امیر خداوند پادشاه است. آن‌چه فرمودنی است بفرماید که اگر بر وی قَرمطی درست گردد[24] در خون وی سخن نگویم. بدان‌که وی را[25] در این مالش که امروز منم مرادی بوده است[26]. و پوست باز کرده بدان گفتم که تا وی را[27] در باب من[28] سخن گفته نیاید که من از خون همة جهانیان بیزارم. و هرچند چنین است، از سلطان نصیحت باز نگیرم، که خیانت کرده باشم: تا[29] خون وی و هیچ‌کس نریزد البته، که خون ریختن کار بازی نیست.» چون این جواب بازبردم، سخت دیر اندیشید. پس گفت:«خواجه را بگوی آن‌چه واجب باشد فرموده آید.»


          خاجه برخاست و سوی دیوان رفت. در راه مرا گفت که:«عبدوس! تا بتوانی، خداوند را بر آن دار که خون حسنک ریخته نیاید، که زشت‌نامی تولد گردد.» گفتم:«فرمانبردارم.» و بازگشتم و با سلطان بگفتم:«قضا در کمین بود، کار خویش می‌‌کرد.»


          و پس از این مجلسی کرد با استادم[30]. او حکایت کرد که در آن خلوت چه رفت. گفت:«امیر پرسید مرا از حدیث حسنک، پس از آن از حدیث خلیفه و گفت:«چه‌ گویی در دین و اعتقاد این مرد و خلعت‌ستدن از مصریان؟» من در ایستادم، و حال حسنک رفتن به حج تا آن‌گاه که از مدینه به وادی القُری بازگشت، بر راه شام، و خلعت مصری بگرفت، و ضرورتِ ستدن، و از موصل راه گردانیدن و به بغداد باز نشدن و خلیفه را به دل آمدن که مگر امیر محمود فرموده است، همه به تمامی شرح کردم. امیر گفت:«پس، از حسنک در این باب چه گناه بوده است؟ که اگر به راه بادیه آمدی در خونِ آن‌همه خلق شدی.» گفتم:«چنین بود. ولیکن خلیفه را چند گونهصورت کردند، تا نیک آزار گرفت و از جای بشد[31] و حسنک را قرمطی خواند. و در این معنی مکاتبات و آمد و شد بوده است. و امیر ماضی چنان که لجوجی و ضُجرتِ وی بود، یک روز گفت:«بدین خلیفة خرف‌شده بباید نبشت که من از بهرِ قَدرِ عباسیان انگشت در کرده‌ام، در همة جهان، و قَرمطی می‌‌جویم. و آن‌چه یافته آید و درست گردد، بر دار می‌‌کشند. و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وی رمطی است من هم قرمطی باشم.» هرچند آن سخن پادشاهانه بود، به دیوان آمدم. و چنان نبشتم، نبشته ای که بندگان به خداوندان نویسند. و آخر، پس از آمد و شد بسیار، قرار بر آن گرفت که آن خلعت که حسنک استده بود و آن طرایف که نزدیک امیر محمود فرساده بودند، آن مصریان، با رسول به بغداد فرستند تا بسوزند. و چون رسول باز امد، امیر پرسید که:«آن خلعت و طرایف به کدام موضوع سوختند؟» که امیر را نیک درد آمده بود که حسنک را قرمطی خوانده بود خلیفه. و با آن همه وحشت و تعصب خلیفه زیادت می‌‌گشت، اندر نهان نه آشکارا، تا امیر محمود فرمان یافت. بنده آن‌چه رفته است به تمامی باز نمود. گفت:«بدانستم.».»


          پس از این مجلس نیر بوسهل البته فرو ناایستاد از کار. روز سه‌شنبه بیست و هفتم صفر، چون بار بگسست[32]، امیر خواجه را گفت:«به طارم باید نشست، که حسنک را آن‌جا خواهند اورد با قُضات و مُزکّیان، تا آن‌چه خریده آمده است جمله به‌نامِ ما قباله نبشته شود و گواه گیرد بر خویشتن.» خواجه گفت:«چنین کنم.» و به طارم رفت. و جملة خواجه‌شماران و اعیان و صاحبِ دیوان رسالت[33] و خواجه بوالقاسم ـ هرچند معزول بود ـ و بوسهل زوزنی و بوسهل حمدوی آن‌جا آمدند. و امیر دانش‌مندِ نبیه و حاکم لشکر را، نصر خلف، آن‌جا فرستاد و قُضاتِ بلخ و اشراف و علما و فقها و مُعدِّلان و مُزَکّیان، کسانی که نامدار و فرا روی بودند، همه آن‌جا حاضر بودند و بنشسته.


          چون این کوکبه راست شد، من که بوالفضلم و قومی، بیرون طارم بر دکان‌ها بودیم نشسته، در انتظار حسنک. یک ساعت ببود[34]، حسنک پیدا آمد بی‌بند، جُبّه‌ای داشت حبری‌رنگ با سیاه می‌‌زد[35]، خَلَق‌گونه، و دراعه و ردایی سخت پاکیزه، و دستاری نشابوری مالیده، و موزة میکائیلی نو در پای، و موی سر مالیده زیر دستار پوشیده کرده، اندک مایه پیدا می‌‌بود، و والی حَرَس با وی، و علی رایض، و بسیار پیاده از هر دستی. وی را به طارم بردند و تا نزدیک نماز پیشینبماند. پس بیرون آوردند و به حَرَس باز بردند. و بر اثر وی قضات و فقها بیرون آمدند. این مقدار شنودم که دو تن با یک‌دیگر می‌‌گفتند که:«خاجه بوسهل را بر این که آورد؟ که آب خویش ببرد.» بر اثر، خواجه احمد بیرون آمد با اعیان، و به خانة خود باز شد.


          و نصر خلف دوست من[36] بود از وی پرسیدم که:«چه رفت؟[37]» گفت که:«چون حسنک بیامد، خواجه[38] بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه اگر خواستند یا نه[39] بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست نه تمام و برخویشتن می‌‌ژکید. خواجه احمد او را گفت:«در همه کارها ناتمامی.» وی نیک از جای بشد. و خواجه، امیر حسنک را، هرچند خواست که پیش وی نشیند، نگذاشت و بر دست راست من [40] نشست؛ و دست راست، خواجه، ابوالقاسم و بوصر مشکان را بنشاند[41] ـ هرچند بوالقاسم کثیر، معزول بود اما حرمتش سخت بزرگ بود ـ و بوسهل بر دست چپ خواجه، از این نیز سخت‌تر بتابید[42]. و خواجة بزرگ روی به حسنک کرد و گفت:«خواجه چون می‌‌باشد و روزگار چگونه می‌گذارد؟» گفت:«جای شکر است.» خواجه گفت:«دل، شکسته نباید داشت، که چنین حال‌ها مردان را پیش آید. فرمانبرداری باید نمود به هرچه خداوند فرماید، که تا جان در تن است امید هزار راحت است و فَرَج است.» بوسهل را طاقت برسید[43]. گفت:«خداوند را کِرا کند که با چنین سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمؤمنین، چنین گفتن؟» خواجه به خشم در بوسهل نگریست. حسنک گفت:« سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آن‌چه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کارِ آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کُشند یا جز دار، که بزرگ‌تر از حسینِ علی[44] نیم. این خواجه که مرا این می‌‌گوید، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است. اما حدیث قرمطی بِه از این باید، که او را بازداشتند[45] بدین تهمت نه مرا. و این معروف است. من چنین چیزها ندانم.» بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد. خواجه بانگ بر او زد و گفت:«این مجلس سلطان را که این‌جا نشسته‌ایم هیچ حرمت نیست! ما کاری را[46] گرد شده‌ایم، چون از این فارغ شویمریال این مرد پنج شش ماه است تا[47] در دست شماست، هرچه خواهی بکن.» بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت.»


          «و دو قباله[48] نبشته بودند، همه اسباب و ضیاع حسنک را به جمله از جهت سلطان. و یک‌یک ضیاع را نام بر وی خواندند. و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت. و آن سیم که معین کرده بودند بستد. و آن کسان گواهی نبشتند. و حاکم سجل کرد در مجلس و دیگر قضات نیز عَلَی‌الرّسمِ فی اَمثالِها. چون از این فارغ شدند، حسنک را گفتند:«باز باید گشت.» و وی روی به خواجه کرد و گفت:«زندگانی خواجة بزرگ دراز باد! به روزگار سلطان محمود، به فرمان وی، در باب خواجه ژاژ می‌‌خاییدم، که همه خطا بود، از فرمانبرداری چه چاره؟ به ستم وزارت مرا دادند و نه جای من بود. به باب خواجه هیچ قصدی نکردم و کسان خواجه را نواخته داشتم.» پس گفت:«من خطا کرده‌ام، و مستوجب هر عقوبتی هستم که خداوند فرماید. ولکن خداوند کریم مرا فرو نگذارد. دل از جان برداشته‌ام، از عیالان و فرزندان، اندیشه باید داشت. و خواجه مرا بِحِل کند.» و بگریست. حاضران را بر وی رحمت آمد. و خواجه آب در چشم آورد و گفت:«از من بِحِلی؛ و چنین نومید نباید بود که بهبود ممکن باشد. و من اندیشیدم و پذیرفتم از خدای، عزّ و جل، اگر قضایی است بر سرِ وی قومِ او را تیمر دارم[49].».»


          «پس حسنک برخاست. و خواجه و قوم برخاستند. و چون همه بازگشتند و برفتند خواجه را بسیار عذر خواست و گفت:«با صفرای خویش برنیامدم.» و این مجلس را[50] حاکم لشکر و فقیه نبیه به امیر رسانیدند. و امیر، بوسهل را بخواند و نیک بمالید، که:«گرفتم که بر خون این مرد تشنه‌ای، وزیر ما را حرمت و حشمتی بایستی داشت.» بوسهل گفت:«از آن خویشتن‌ناشناسی که وی با خداوند در هرات کرد، در روزگار امیر محمود، یاد کردم[51]، خویشتن را نگاه نتوانستم داشت؛ و بیش[52] چنین سهو نیفتد.».»


          «و از خواجه عمید عبدالرزاق[53] شنودم که:«این شب که دیگر روزِ آن، حسنک را بر دار می‌‌کردند، بوسهل نزدیک پردم آمد، نماز خفتن. پدرم گفت:«چرا آمده‌ای؟» گفت:«نخواهم رفت تا آن‌گاه که خداوند بخسبد، که نباید[54] رقعتی نویسد به سلطان، در باب حسنک به شفاعت.» پدرم گفت:«بنوشتمی، اما شما تباه کرده‌اید و سخت ناخوب است.» و به جایگاه خواب رفت.»


          و آن روز و آن شب تدبیرِ بر دار کردنِ حسنک در پیش گرفتند. و دو مرد پیک راست کردند، با جامة پیکان که از بغداد آمده‌اند[55] و نامة خلیفه آورده‌اند که:«حسنکِ قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت، تا بار دیگر بر رغمِ خلفا هیچ‌کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد.»


          چون کارها ساخته آمد، دیگر روز، چهارشنبه، دو روز مانده از صفر، امیر مسعود بر نشست و قصد شکار کرد و نشاط سه‌روزه، با ندیمان و خاصگان و مطربان؛ و در شهر خلیفة شهر را فرمود، داری زدن بر کرانِ مُصلاّی بلخ، فرودِ شارستان. و خلق روی آن‌جا نهاده بودند. بوسهل برنشست و آمد تا نزدیک دار، و [بر] بالایی ایستاد. و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیارند. چون از کران بازار عاشقان در آوردند و میان شارستان رسید[56]، میکائیل بدان‌جا اسب بداشته بود، پذیرة وی آمد. وی را مُواجر خواند و دشنام‌های زشت داد. حسنک در وی ننگریست و هیچ جواب نداد. عامة مردم او را لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد و از آن زشت‌ها که بر زبان راند. و خواصِ مردم خود نتوان گفت که این میکائیل را چه گفتند. و پس از حسنک، این میکائیل، که خواهر ایاز را به زنی کرده بود، بسیار بلاها دید و محنت‌ها کشید، و امروز برجای است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است ـ چون دوستی زشت کند چه چاره از بازگفتن.


          و حسنک را به پای دار آوردند، نَعُوذُ باللهِ مِن قضاءِ السُّوءِ. و پیکان[57] را ایستادانیده بودند که:«از بغداد آمده‌اند.» قرآن‌خوانان قرآن می‌‌خواندند. حسنک را فرمودند که:«جامه بیرون کش!» وی دست اندر زیر کرد، و اِزاربند استوار کرد و پایچه‌های اِزار را ببست، و جُبّه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد، و دست‌ها در هم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صدهزار نگار. و همة خلق به درد می‌ گریستند. خُودی، روی‌پوش آهنی، آوردند، عمداً تنگ، چنان‌که روی و سرش را نپوشیدی. و آواز دادند که «سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود، که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه.» و حسنک را همچنان می‌‌داشتند. و او لب می‌‌جنبانید و چیزی می‌‌خواند تا خُودی فراختر آوردند.


          و در این میان احمدجامه‌دار بیامد سوار، و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که:«خداوند سلطان می‌ گوید:«این آرزوی تست که خواسته بودی که:«چون پادشاه شوی ما را بر دار کن[58].» ما بر تو رحمت خواستیم کرد، اما امیرالمؤمنین نبشته است که تو قرمطی شده‌ای و به فرمان او بر دار می‌‌کنند.».»


          حسنک البته هیچ پاسخ نداد. پس از آن، خُودِ فراختر که آورده بودند، سر و روی او را بدان بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که:«بِدو!» دم نزد و از ایشان نیندیشید. هرکس گفتند:«شرم ندارید، مرد را که می‌‌بکُشید به دار، چنین کنید و گویید!» و خواستند که شوری بزرگ به پای شود[59]. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود. و جلاّدش[60] استوار ببست، و رسن‌ها فرود آورد. وآواز دادند که:«سنگ دهید![61]» هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد، و همه زار زار می‌‌گریستند خاصّه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.


          این است حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمه‌اللهِ علیه، این بود که گفتی:«مرا دعای نیشابوریان بسازد.» و نساخت. و اگر زمین و آبِ مسلمانان به غصب بستد، نه زمین ماند و نه آب. و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت هیچ سود نداشت. او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند، رحمه‌الله علیهم. و این افسانه‌ای است بسیار با عبرت. و این همه اسباب منازعت و مکاوحت، از بهر حُطام دنیا، به یک سوی نهادند. احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند...


رودکی گوید:


                    به سرای سپنج، مهمان را


                                        دل نهادن همیشگی، نه‌رواست


                    زیر خاک اندرونت باید خفت


                                        گرچه اکنونت خواب بر دیباست


                    با کسان بودنت چه سود کند؟


                                        که به گور اندر شدن تنهاست


                    یار تو زیر خاک، مور و مگس


                                        بَدَلِ آن‌که گیسوَت پیراست


                    آن‌که زلفین و گیسوَت پیراست


                                        گرچه دینار یا درمش بهاست


                    چون ترا دید زردگونه شده


                                        سرد گردد دلش، نه نابیناست


          چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند، و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر. و پس از آن شنیدم از ابوالحسن خربلی، که دوست من بود و از مُختَصّان بوسهل که:«یک روز شراب می‌‌خورد[62] و با وی بودم، مجلسی نیکو آراسته و غلامان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش‌آواز. در آن میان فرموده بود تا سر حسنک پنهان از ما آورده بودند و بداشته در طبقی با مِکَبَّه[63]. پس گفت:«نوباوه‌ای آورده‌اند، از آن بخوریم.» همگان گفتند:«خوریم.» گفت:«بیارید.» آن طبق بیاوردند و از او مِکبّه برداشتند. چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیر شدیم. و من از حال بشدم. و بوسهل بخندید، و به اتفاق[64] شراب در دست داشت، به بوستان ریخت. و سر، بازبردند. و من، در خلوت، دیگر روز او را بسیار ملامت کردم. گفت:«ای بوالحسن، تو مردی مرغ‌دلی، سر دشمنان چنین باید.» و این حدیث فاش شد. وهمگان او را بسیار ملامت کردند بدین حدیث، و لعنت کردند.»


          و آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم، بونصر، روزه بِنَگشاد و سخت غمناک و اندیشه‌مند بود چنان‌که به هیچ‌وقت او را چنان ندیده بودم. می‌‌گفت:«چه امید ماند؟» و خواجه احمدِ حسن هم بر این حال بود، و به دیوان ننشست.


          و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنان‌که پای‌هایش همه فروتراشید و خشک شد، چنان‌که اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست.


          و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد چنان‌که زنان کنند؛ بلکه بگریست به‌درد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت:«بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود[65]...


 


برگرفته از کتاب «گزیدة تاریخ بیهقی» به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، چاپِ شرکت انتشارات علمی فرهنگی.


--------------------------------------------------------------------------------
پانویس‌ها:


[1] خواهم شد، کلمة «خواهم» به قرینة خواهم نبشت حذف شده است.


[2] سال چهارصد و پنجاه.


[3] در آن جهان، گرفتار پاسخ گفتن به کارهایی است که در این جهان کرده است.


[4] استادِ بیهقی و مراد بونصر مشکان است.


[5] بونصر مشکان را.


[6] از آن رو و بدان سبب.


[7] کرده باشد.


[8] روش حسنک غیر از روش بونصر بود.


[9] مسعود را.


[10] فضل و دانش خود صحبت و سخن دیگری است و جای دیگری دارد.


[11] در این میانه چه‌کاره‌اند!


[12] در اصل چنین است، اما شاید «تعسّف» باشد به معنی بی‌راهی و ناروایی.


[13] فاعل «درایستاد» بوسهل است.


[14] قَرمِطی: منسوب به قرمط لقب حمدان، و آن نسبتی است طعن‌آمیز که به فرقة اسماعیلیه می‌دادند و آنان را به بی‌دینی متهم می‌کردند.


[15] خلیفه رشتة مکاتبه با محمود را گست.


[16] عبدوس با بوسهل بد بود.


[17] امیر خواجه احمد حسن را گفت.


[18] امر غایب است.


[19] عبدوس را.


[20] چه قصدهای بزرگی کرد.


[21] از پیش نرفت، نتوانست پیش ببرد.


[22] مراد «القادر بالله» خلیفة عباسی است.


[23] مراد این است که معلوم من نشد و ندانستم که با حسنک چه کردند.


[24] اگر قَرمطی بودن حسنک ثابت شود.


[25] خواجه را.


[26] مراد از عبارت این است که وزیر می‌‌گوید:«دربارة خون حسنک بدان سبب سخن نمی‌گویم که حسنک گمان نبرد که در گوشمالی یافتن او من مرادی و نفعی داشته‌ام. مرجع ضمیر «وی» وزیر است و مرجع ضمیر من در «منم» حسنک است (و ممکن است جای این عبارت را پس از عبارت بعد یعنی عبارت «و پوست باز کرده... سخن نیاید» قرار داد تا با توضیحی که دادیم معنی استوارتری بیابد).


[27] حسنک را.


[28] من که خواجه احمدم.


[29] تا=زنهار.


[30] مسعود غزنوی با بونصر مشکان استاد بیهقی نویسندة تاریخ.


[31] تعبیرهای گوناگون برای خلیفه کردند تا سخت رنجیده‌خاطر شد و متغیر گردید.


[32] هنگامی که بار پایان یافت.


[33] این شغلرا در آن زمان بونصر مشکان داشته است.


[34] یک ساعت شد یا به قر یک ساعت طول کشید.


[35] متمایل به سیاه بود، سیاه می‌‌نمود.


[36] دوست بیهقی نویسندة تاریخ.


[37] چه روی داد و چه گفته شد؟


[38] مراد خواجه احمد بن حسن میمندی است.


[39] همه خواه ناخواه.


[40] نصر خلف.


[41] خواجه (احمد بن حسن)، ابوالقاسم و بونصر مشان را دست راست خود بنشاند.


[42] بوسهل از این‌که محل نشستنش دست چپ وزیر واقع گشت بیش‌تر خشمگین شد.


[43] تحمل و تاب بوسهل تمام شد.


[44] امام سوم شیعان.


[45] فروگرفتند و به زندان کردند.


[46] برای کاری.


[47] به معنی «که».


[48] در اصل چنین است و ممکن است «و در قباله» باشد.


[49] اگر حسنک بمیرد زنان و فرزندان و کسان و بستگانش را تعهد و تیمار و نگداری کنم.


[50] شرح آن‌چه در این مجلس رفته بود.


[51] آن خوشتن‌ناشناسی که حسنک در هرات نسبت به شما کرد به یادم آمد.


[52] دیگر.


[53] مراد فرزند وزیر اعظم احمد بن حسن میمندی است.


[54] مبادا.


[55] چنین وانمود کردند که از بغداد آمده‌اند.


[56] حسنک.


[57] (جمعِ فارسی پیک)، قاصد، نامه‌بر.


[58] اشاره است به گفتة خود حسنک که:«اگر وقتی تخت ملک به تو رسد حسنک بر دار باید کرد.» (نگاه کنید به صفحة 41 کتاب «گزیدة تاریخ بیهقی» به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، انتشارات علمی و فرهنگی.)


[59] نزدیک بود شوری بزرگ به‌پا شود.


[60] جلاّد او را.


[61] سنگ زنید!


[62] بوسهل زوزنی.


[63] سرپوش.


[64] اتفاقاً.


[65] جای پسندیدن هم بود.